تبليغاتX
اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

trashyoung

trash

trashyoung

http://trashyoung.blogfa.com

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اين وبلاگ كاملا وبلاگ تفريحي بوده و قصد توهين به هيچكدام از اقشار كشور را ندارد
وتابع مقررات كشور عزيزمان ايران است.درضمن از مطالب قبلی نیز دیدن نمایید.
برای تشویق ما یه نظر هم بدهید کافیه,هزینه هم نداره. می خوای خوش باشی بیا تو

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی
می خوای خوش باشی بیا تو

درباره وبلاگ



لينک دوستان


آمار و امکانات



تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما
تفاوت 98 با ویستا
موضوع: طنز
البته بر همگان واضح و مبرهن است که ویستا خوب‌تر می‌باشد، زیرا روی کامپیوتر سعید‌اینها نصب می‌باشد و او هی فیفا 08 بازی می‌نماید و ما که روی کامپیوترمان 98 نصب می‌باشد دلمان می‌سوزد و ما هرچه به پدرمان غر می‌زنیم تا روی کامپیوترمان ویستا نصب بنماید تا آن کدی را که لباسهای دخترهای توی Gta را در می‌آورد امتحان بنماییم او به ما می‌گوید ما باید از همین حالا حقوق دیگران و کپی رایت را رعایت بنماییم اما نمی‌دانم چرا خودش زمین مامان‌بزرگمان را بالا کشیده است و توی وبلاگش مطالب دیگران را کپی پیست می‌نماید.

همیشه ما از این که روی کامپیوترمان 98 می‌باشد ضایع می‌شویم چون سعید به ما می‌گوید که سی‌دی ویستا دی‌وی‌دی می‌باشد و خیلی با‌کلاس است اما سی‌دی 98 سی‌دی می‌باشد و اصلآ کلاس ندارد.

98 بسیار بد می‌باشد زیرا مودم کامپیوترمان را نشناخت و ما مجبور شدیم یک مودم دیگر بخریم و دوباره آن را هم نشناخت و پدرمان به دولت فحش داد و او خیلی بد می‌باشد زیرا معلم دینی ما گفته‌اند که دولت خیلی خوب می‌باشد و ما باید آن را دوست داشته باشیم و به آن احترام بگذاریم و برای آن بمیریم تا شهید شویم.

98 خیلی بد می‌باشد زیرا پرینترمان را هم نشناخت و ما مجبور شدیم دوباره یک پرینتر بخریم و پدر ما به ما گفت توله سگ، و او خیلی بد می‌باشد زیرا معلم دینی ما گفته‌اند که حرف زشت بد می‌باشد.

98 بسیار بد می‌باشد و تازگی‌ها پدرمان هم به آن واقف می‌باشد چون می‌گوید این قدر که برای آن خرج کامپیوتر کرده‌ایم اگر دی‌وی‌دی اوریجینال ویستا را هم می‌خریدیم ارزانتر می‌شد، تازه این‌جا که دی‌وی‌دی ویستا هفت هزارتومان است. اما پدر ما زیاد وارد نمی‌باشد زیرا ما خودمان یکی را می‌شناسیم که با هزار تومان دی‌وی‌دی ویستا را رایت می‌نماید. و معلم دینی ما می‌گوید که ایران خیلی خوب می‌باشد و این چیزها در خارج خیلی گران می‌باشد و دولت خیلی خوب می‌باشد.

و تازه همان کسی که می‌شناسیم یک بار برایمان با پانصد تومان یک سی‌دی رایت کرد که پدر و مادر سعید داخل آن کارهای زشت می‌نمودند و ما آن را داشتیم داخل 98ی پدرمان می‌دیدیم و داشتیم یک جوری می‌شدیم که بابایمان رسید و ما را کتک زد و سی‌دی را از ما گرفت اما خودش یواشکی مامانمان هر روز آن را می‌بیند و روی زینت خانوم مامان سعید همین طور مکث می‌نماید، و پدر ما خیلی خوب می‌باشد زیرا معلم دینی ما گفته‌اند که ما باید همسایه‌هایمان را دوست داشته باشیم و به آن‌ها احترام بگذاریم

و پدرمان هم زینت خانوم را خیلی دوست دارد و به او احترام می‌گذارد اما مامانمان خیلی بد میباشد زیرا هر وقت پدرمان توی کوچه به زینت خانوم احترام می‌گذارد توی خانه او را دعوا می‌کند و من فکر می‌نمایم خداوند او را سنگ بنماید چون معلم دینی ما گفته‌اند که خداوند آدمهای بد را سنگ می‌نماید اما من دوست ندارم مامانم سنگ شود چون فکر می‌نمایم کیفش هم سنگ شود و من دیگر نمی‌توانم از تویش پول بدزدم و با آن توی گیم‌نت فیفا 08 بازی بنمایم.

98 خیلی بد می‌باشد زیرا قبلآ ما یک سری عکس از اینترنت گرفته بودیم که خیلی خوب بود و حتی پدرمان یک بار گفت اینها از زینت خانوم هم قشنگ‌تر می‌باشند، اما وقتی 98 را نصب نمودیم همه‌ی آنها پاک شد و ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که 98 بسیار بد می‌باشد اما ویستا خیلی خوب می‌باشد.


|+| نوشته شده در 87/05/31 | نوشته شده توسط trash
طرز تفکر بچه ها
موضوع: طنز
نحوه طرز تفکر دختر/پسر نسبت به پدرش در سنین مختلف



4 سالگی:
پدرم فوق العاده است.

6 سالگي:

پدرم همه چیزو رو می دونه

10 سالگي:

پدرم خوبه ولی زود از کوره در میره


12 سالگي:

وقتی که نو جوان بودم پدرم با من خیلی خوب بود

14 سالگي:

پدرم داره سخت گیر می شه

16 سالگي:

این مواقع پدرم با من سازگار نیست

18 سالگي:

پدرم به شدت بد اخلاق شده

20 سالگي:

وای خیلی سخته که پدر رو تحمل کرد. تعجب می کنم که مامان چه جوری تحملش می کنه!


25 سالگي:

پدرم به همه چیز ایراد می گیره

30 سالگي:

کنترل پسرم داره برام مشکل می شه. من وقتی همسن پسرم بودم از پدرم حساب می بردم


40 سالگي:

پدرم به من انضباط رو آموخت حتی که الان باید من همون کارو بکنم


45 سالگي:

گیج شدم که پدرم چه طوری مارو تربیت می کرد

50 سالگي:

پدرم واسه ما با مشکلات زیادی رو برو شد ولی من از پس یه بچه هم بر نمیام

55 سالگي:

پدرم خیلی دور اندیش و برنامه ریز بود. او در نوع خودش بی نظیر بود.

60 سالگي:

پدرم عالیه.

بدین گونه چرخه 56 سالگی پدرم برگشت به سر جای اولش.
ارزش واقعی والدین رو قبل از اینکه خیلی دیر بشه رو قدرش رو بدونیم

_________________

|+| نوشته شده در 87/05/31 | نوشته شده توسط trash
مار خوش خط و خال
موضوع: طنز
قابل توجه مارهاي خوش خط و خال Laughing

دلم برای ماری می سوزد که کامپیوترش هنگ کرده و نمی تواند به طور همزمان Ctrl+alt+delete را فشار دهد.



دلم برای ماری می سوزد که به بی دست و پایی متهم شود.



دلم برای ماری می سوزد که در مجلس عروسی، چون نمی تواند کف بزند، مجبور است فقط موج مکزیکی برود.



دلم برای ماری می سوزد که بخاطر یک انتقاد کوچک، به کودتای خزنده متهم شود



دلم برای ماری می سوزد که در مسابقات مار-پله از او تست دوپینگ بگیرند



دلم برای ماری می سوزد که علیرغم کوری، نتواند ثابت کند با ماری کوری نسبت دارد



دلم برای ماری می سوزد که بخاطر آرتروز، مجبور است بجای حرکت مارپیچی S، مانند Z حرکت کند.



دلم برای ماری می سوزد که بجای آستین، از شلوار بیرون بیاید.



دلم برای ماری می سوزد که بفهمد مقصد مسافران، میان­مار است!



دلم برای ماری می سوزد که زنگی باشد اما بخاطر تذکر دیگران، خود را روی ویبره گذاشته باشد.



دلم برای ماری می سوزد که با دیدن لوله نفت تحقیر شده باشد.



دلم برای ماری می سوزد که همسرش پس از پوست اندازی، دیگر او را نشناسد



دلم برای ماری می سوزد که زیر بار فشار زندگی، طول و عرضش برابر شده باشد.



دلم برای ماری می سوزد که با شنیدن یک موسیقی کلاسیک هم مثل بابا کرم می رقصد



دلم برای ماری می سوزد که قرار بوده از پوستش کمربند زنانه بسازند اما قلاده سگ شده باشد.



دلم برای ماری می سوزد که بیمار شده باشد



و دلم برای ماری می سوزد که نام مادر زنش پونه باشد


|+| نوشته شده در 87/05/30 | نوشته شده توسط trash
دزد گیر موبایل!!!
موضوع: طنز
به گزارش ايرنا به نقل از پايگاه اينترنتي «آسوشيتدپرس»، اخيرا امكان جديدي به برخي از گوشي‌هاي تلفن همراه داده‌شده است كه صاحبان آنها را قادر مي‌سازد طوري گوش هايشان را تنظيم كنند كه در صورت دزديده‌شدن جيغ بكشند و دزد را رسوا كنند. از آنجاييكه يكي از اهداف ما بومي سازي تكنولوژي غربي مي‌باشد، پيشنهاد مي‌كنيم كه متناسب با شغل و شخصيت دارنده گوشي، پيام‌هايي براي جناب دزد صادر شود.

مثلا:

اگر صاحب گوشي لات بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو كش مي‌ري نسناس؟ اخ كن بياد تا شيكمتو سفره نكردم جوجه!»


اگر صاحب گوشي روشنفكربود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «همشهري عزيز! همانگونه كه مي‌دانيد دزدي يك عمل نامتمدنانه است كه حتي سوفسطائيان يوناني نيز آن‌را قبيح مي‌دانسته‌اند. لطفا آنرا مسترد كنيد»


اگر صاحب گوشي ژيگول بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو دزديدي ناقلا! الهي موش بخوردت... زود بيار بده كه قرارم دير شد. ناز بشي الهيKiss»


اگر صاحب گوشي حزب‌اللهي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: « حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... » (همراه با ويبره!)


اگر صاحب گوشي دولتي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «يا زود گوشي رو بيار تا مشمول مهروزي بشي يا ظرف 15 روز افشات مي‌كنم!» (همراه با آلارم!)


اگر صاحب گوشي روحاني بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «برادر ديني؛ آيا شما نمي‌دانيد دزدي يك گناه كبيره بوده و سارقين به جهنم مي‌روند مگر آنكه توبه كنند و حق‌الناس را ادا نمايند. فلذا تا دير نشده حق‌الناس را ادا و توبه كنيد. والسلام علي من التبع الهدي»


اگر صاحب گوشي استشهادي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بسمه تعالي. لازم نيست اين گوشي رو برگردوني چون ظرف مدت 5 ثانيه منفجر مي‌شه. انا لله و انا اليه...» (بـــــوم!)


اگر صاحب گوشي عضو حزب اعتماد ملي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بهت اخطار مي‌كنم، تا آبروي قاليباف رو نبردم و به جنتي نامه ننوشتم زود گوشي رو بيار تحويل بده»


اگر صاحب گوشي روزنامه‌نگار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «ببين... فقط يه دقيقه گوش كن... به خدا موبايل ابزار دستمه... مي‌دوني من بايد چند ماه كار كنم تا يكي مثل اين بخرم؟ (با هق‌هق)... من زن و بچه دارم، خونه‌م اجاره‌ايه، بيمه نيستم هنوز، قسط دارم...تورو جون مادرت بيار بده والا از زندگي سير مي‌شم و يه مقاله تند سياسي مي‌نويسم تا سر به نيست بشم. خونم گردنته ها!»


اگر صاحب گوشي همكار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «حيف كه اين موبايلي كه بلند كردي مال من نيست... والا حالي ازت مي‌گرفتم كه به الاغ بگي آق دايي، مرتيكه شاه‌دزد!»


|+| نوشته شده در 87/05/30 | نوشته شده توسط trash
چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتناب‌ناپذير بود.
خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...

نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
همينگوی: برای مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهای آبدوغ‌خياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نميدهد.
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدين‌شاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
خمينی: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطی نميتوانند بکنند. من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توی دهن اين مرغها ميزنم.
طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايه‌های دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی.
پدرخوانده: جای دوری نميتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بی‌انصاف قبول نکرد!

|+| نوشته شده در 87/05/29 | نوشته شده توسط trash
ایستگاه
موضوع: عاشقانه

 

در درون ایستگاه آخرم انگار

پایان مسیری صد هزاران ساله و دشوار

پایم

نه تمام  پیکرم خسته است

باید رفت و من رفتم هزاران سال و

دیدم عاشقان بسیار اما

دیدگانم تر نشد یکبار

جز امشب

 که اشکم بارش باران پاییزی است

تندِ تند

می بارد

و سیلی بر مسیر گونه ها جاری است

من تنهای تنهایم در این پایان

اگر چه گرد من بسیار می گردند

و می گویند با مایی

ولی در من صدایی می کشد فریاد و

می گوید تو تنهایی

تو تنهایی


|+| نوشته شده در 87/05/27 | نوشته شده توسط trash
المپیک 2008
موضوع: طنز
از آنجایی که با افتتاح المپیک راه افتخارآفرینی باز شده و همین طور ورزشکاران، دلاوران و نام آوران ما مشغول افتخارآفرینی هستند و توجه رسانه های غربی را به قدری جلب کرده اند که فدرر و نادال نکرده اند و همینجور رسانه های غربی دنبال آنها موس موس می کنند که بیایند با آنها مصاحبه کنند توجه شما را به مصاحبه با این عزیزان جلب می کنم:

بانوی قایقران محترم- مقام: چهارم در گروه چهار نفره

خبرنگار: مسابقه چطور بود؟
قایقران: خیلی سخت بود، اصلا شبیه بازی تو زمین خاکی های خودمان نبود. رقبام خیلی بازی رو جدی گرفته بودند انگار نه انگار المپیک برای نزدیک شدن کشورها و پیام صلح و دوستی می باشد.
خبرنگار: چی شد که به این مقام رسیدین؟
قایقران: راستش این بادی که می وزید خیلی تاثیر داشت اصلا نمی دونم چرا فقط برای من باد می اومد، تا کی باید در میادین ورزشی شاهد باشیم حق ورزشکارای ما خورده بشه. ولی با این وجود من به نظر خودم نتیجه ی خوبی گرفتم. (به خدا این یک جمله رو خودم شنیدم.)
تست: قایقران محترم فوق در صورتی نتیجه ی بدی می گرفت که بین چهار نفر:
الف. پنجم می شد.
ب. ششم می شد.
ج. هفتم می شد.
د. غرق می شد.
خبرنگار: و حرف آخر.
قایقران: من خیلی خوشحالم که بین ورزشکارای های لول یعنی سطح بالا (به خدا خودش گفت) بودم و از اینکه پرچم رو در مراسم افتتاحیه دادند دستم از همینجا از آقای رضازاده و پزشکشون تشکر می کنم و این برام به اندازه ی مدال طلایی که چینی ها از خیابون منیریه بخرن با ارزش تر بود و از طریق برنامه ی شما اعلام می کنم حاضرم تا المپیک 2036 پرچم کشورم رو دستم بگیرم و توجه رسانه ها رو جلب کنم.
خبرنگار: سرکار خانوم! ببخشید شما روز حمل پرچم عینک ته استکانی زده بودید و الان عینک ندارین، علتشو می خواستم بدونم.
قایقران: اون روز قرار بود من یه عصا هم دستم بگیرم که دنیا بفهمه زن ایرانی اگه کور و کچل و لنگ هم باشه باز می تونه پرچم کشورش رو نیگر داره.

آقای قایقران- مقام: پنجم بین شش نفر
خبرنگار: قربان! هیچم شدید. تبریک می گم.
قایقران: من هم این پیروزی رو تبریک می گم به ملت شریف ایران و خونواده ام.
خبرنگار: چی شد که اینجوری شد؟
قایقران: من یک هفته پیش حال تهوع داشتم. (عین همینو گفت) رودخونه شونم یک خورده کج بود.
خبرنگار: چی شد که ناپرهیزی کردین و آخر نشدین؟ شما فکر هموطنانی رو نمی کنین که ناراحتی قلبی دارن؟
قایقران: تا صد متر پایانی من نفر آخر بودم ولی نفهمیدم چی شد یه دفعه یه نهنگ نفر جلویی منو خورد و اینجوری شد که من این مقامو از دست دادم، ایناها، اینم بقایای نفر ششمه. خیر نبینه.
خبرنگار: حالا الان شما رکوردتو می دونی؟
قایقران: نه. ولی فکر کنم رکورد بازی های المپیک 1936 برلن رو زده باشم.
خبرنگار: نه. متاسفانه ریدی، رکورد داهات تونم نتونستی بزنی.

خانم تیرانداز- مقام: شصتم بین شصت و چهار نفر

خبرنگار: از آنجایی که اولین تیراندازهای دنیا ایرانی بودند ما در خدمت افتخار تیرکمون کشورمون هستیم. خانوم چی شد که شما به این مقام نائل شدین؟
تیرکمون: راستش من داورو هدف گرفتم ولی متاسفانه ایشون جا خالی داد و تیرم خورد به سیبل. من همینقدر که تیرم وسط راه نیفتاد و رسید به سیبل خدا را شاکرم. اگر کمی شانس می آوردم و همه ی تیرهام می خورد وسط الان قهرمان بودم.
سوال اس ام اسی: به نظر شما آن چهار نفر دیگر چه افرادی بودند؟
الف. اسکول
ب. اون یارو پرنده هه که تو رابین هود می گفت شهر امن و امان است و تیر می زد به آسمون.
ج. دالتون ها
د. داروغه ی ناتینگهام

قهرمان بوکس- حذف شده ی شل و پل
خبرنگار: آقا شما می تونین صحبت کنین؟
بوکسور: بله. خدا را شاکرم که زنده از زیر دست حریفم اومدم بیرون و این پیروزی رو تقدیم می کنم به همشهری هام چون تو فرودگاه همه می گفتن زنده برنمی گردی.
خبرنگار: چی شد که چهار امتیاز کسب کردی؟
بوکسور: ببینید، بوکس ورزش سنگینیه، حریفم بعد از نیم ساعت بازوهاش درد گرفت و بی خیال شد و من تونستم یک هوک راستم رو به هدف بنشونم. و می بینید که فعلا دکترها دستم رو گچ گرفتن تا اعزام شم آلمان و اونجا عملم کنن.
خبرنگار: چطور شد که شما دستکش هاتون رو جا نذاشتین ایران؟
بوکسور: حقیقتش ما از ایران اصلا دستکش نیاوردیم، گفتن برین اونجا چینی اصل بخرین، ما هم دیروز رفتیم از جمعه بازار اینا رو خریدیم هرکاری هم کردیم تو مترو و مینی بوس نشد جا بذاریم هی یه چینی فضول اونها رو بر می داشت می داد دستمون.
خبرنگار: تو المپیک های آینده از این حریفت انتقام می گیری؟
بوکسور: البته. ولی به شرط اینکه من یه میله ی آهنی دستم باشه، دستهای اونو هم قپونی بسته باشن.

قهرمان دوچرخه سواری- مقام: اصلا به خط پایان نرسید.

خبرنگار: قربان! بگید به هموطنان عزیز که چی شد شما جوگیر شدی و حتا آخر هم نشدی؟
رکابزن: با سلام و فرا رسیدن این ایام. ما چرخهای دوچرخه هامون قرار بود از سوییس بیاد که هر کاری کردیم نیومد. این بود که من دوچرخه رو گرفتم کولم و دویدم. وسط راه خسته شدم یه وانت گرفتم و از همه جلو زدم و تا مدال المپیک فاصله ی چندانی نداشتم ولی یارو وانتیه هموطن از آب دراومد منو برد منزلش، هرچی گفتم برادر! منو ببر خط پایان من اومدم برای کشورم افتخار کسب کنم به خرجش نرفت که نرفت. یه چایی داد خوردیم و الان هم که در خدمت شماییم.
خبرنگار: پس اون دو تا هم تیمی هاتون چطوری بدون چرخ تونستن به خط پایان برسن؟
رکابزن: یکی شون که یه قهرمان ماراتن رو استخدام کرد، دوچرخه رو گذاشت رو کول اون و خودش با تاکسی رفت تا خط پایان. اون یکی هم چرخ های یه لودر رو وصل کرد به بدنه ی دوچرخه اش. الان هم شنیدم فقط رباط صلیبی ش پاره شده که قراره پزشک خلیلی عملش کنه.
خبرنگار: شما از اینکه مقامی کسب نکردین ناراحت نیستین؟
رکابزن: نه. ما اینجا نیومدیم برای کسب مقام ما اومدیم تا با کسب تجربه خودمونو برای میادین بزرگتر آماده کنیم!

قهرمان بدمینتون- له شده در بازی نخست

خبرنگار: قربان! اول بفرمایید شما با این هیکل و استیل و قیافه و این وضع بازی که انگار دستتونو گرفتن مستقیم از پارک لاله آوردن پکن چه جوری جواز حضور در المپیک گرفتی؟
بدمینتون باز: مگه فکر کردین جواز المپیک جواز آژانسه که نشه گرفت.
خبرنگار: شما چه مدت در اردو بودین؟
بدمینتون باز: ما نه ماه برای شرکت در مراسم افتتاحیه در اردوی شبانه روزی بودیم.
خبرنگار: تو مراسم خیلی خوب بای بای می کردی، دیگه چه شیرینکاری هایی بلدی؟
بدمینتون باز: صدای هلیکوپتر در میارم.
خبرنگار: یک و یک و یک، دو و دو و دو، مسابقه ی محله.

|+| نوشته شده در 87/05/27 | نوشته شده توسط trash
دزد گیر موبایل!
موضوع: بحث داغ
به گزارش ايرنا به نقل از پايگاه اينترنتي «آسوشيتدپرس»، اخيرا امكان جديدي به برخي از گوشي‌هاي تلفن همراه داده‌شده است كه صاحبان آنها را قادر مي‌سازد طوري گوش هايشان را تنظيم كنند كه در صورت دزديده‌شدن جيغ بكشند و دزد را رسوا كنند. از آنجاييكه يكي از اهداف ما بومي سازي تكنولوژي غربي مي‌باشد، پيشنهاد مي‌كنيم كه متناسب با شغل و شخصيت دارنده گوشي، پيام‌هايي براي جناب دزد صادر شود.

مثلا:

اگر صاحب گوشي لات بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو كش مي‌ري نسناس؟ اخ كن بياد تا شيكمتو سفره نكردم جوجه!»


اگر صاحب گوشي روشنفكربود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «همشهري عزيز! همانگونه كه مي‌دانيد دزدي يك عمل نامتمدنانه است كه حتي سوفسطائيان يوناني نيز آن‌را قبيح مي‌دانسته‌اند. لطفا آنرا مسترد كنيد»


اگر صاحب گوشي ژيگول بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو دزديدي ناقلا! الهي موش بخوردت... زود بيار بده كه قرارم دير شد. ناز بشي الهيKiss»


اگر صاحب گوشي حزب‌اللهي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: « حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... » (همراه با ويبره!)


اگر صاحب گوشي دولتي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «يا زود گوشي رو بيار تا مشمول مهروزي بشي يا ظرف 15 روز افشات مي‌كنم!» (همراه با آلارم!)


اگر صاحب گوشي روحاني بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «برادر ديني؛ آيا شما نمي‌دانيد دزدي يك گناه كبيره بوده و سارقين به جهنم مي‌روند مگر آنكه توبه كنند و حق‌الناس را ادا نمايند. فلذا تا دير نشده حق‌الناس را ادا و توبه كنيد. والسلام علي من التبع الهدي»


اگر صاحب گوشي استشهادي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بسمه تعالي. لازم نيست اين گوشي رو برگردوني چون ظرف مدت 5 ثانيه منفجر مي‌شه. انا لله و انا اليه...» (بـــــوم!)


اگر صاحب گوشي عضو حزب اعتماد ملي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بهت اخطار مي‌كنم، تا آبروي قاليباف رو نبردم و به جنتي نامه ننوشتم زود گوشي رو بيار تحويل بده»


اگر صاحب گوشي روزنامه‌نگار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «ببين... فقط يه دقيقه گوش كن... به خدا موبايل ابزار دستمه... مي‌دوني من بايد چند ماه كار كنم تا يكي مثل اين بخرم؟ (با هق‌هق)... من زن و بچه دارم، خونه‌م اجاره‌ايه، بيمه نيستم هنوز، قسط دارم...تورو جون مادرت بيار بده والا از زندگي سير مي‌شم و يه مقاله تند سياسي مي‌نويسم تا سر به نيست بشم. خونم گردنته ها!»


اگر صاحب گوشي همكار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «حيف كه اين موبايلي كه بلند كردي مال من نيست... والا حالي ازت مي‌گرفتم كه به الاغ بگي آق دايي، مرتيكه شاه‌دزد!»


|+| نوشته شده در 87/05/27 | نوشته شده توسط trash

کمدی ترین خانواده جهان

سلام، … مادرم میگه که من خيلی خوش تيپ هستم. در ضمن زخم معده هم دارم.

مادرم. دوست پسرای زيادی داره که یکيشون شاغله. مادرم ميگه که من با يه کم خوش شانسی یه روزی می تونم سوپور بشم.

برادرم هنک. اون الان توی زندانه. وقتی آزاد بشه، اجازه نزديک شدن به حيوانات و وسايل آشپزخونه رو نداره.

مادربزرگم با ما توی تريلر زندگی می‏کنه. او همیشه بوی بدی می‏ده و دوست داره که مشروب بنوشه. مادربزرگم بداخلاقه و ترسناک.

پدرم. اون الان دور از ما و در ندامتگاه ايالتی زندگی می‏کنه. وقتی که 55 سالش بشه قول داده بریم ماهيگيری.

خواهر کوچيکترم جيل. همه دندوناش ريخته. او داشته همزن برقی رو وقتی که مادرم کيک می‏پخته لیس میزده، که ناگهان پسر دايي جیم اونو روشن می‏کنه و …

ما واقعا به برادر بزرگمون افتخار می‏کنيم. 27 سالشه و می‏خواد دکتر بشه! او الان می‏تونه اسمش رو بنويسه.

خواهر بزرگم الن. اون 15 تا بچه داره که هيچکدومشون شبيه هم نيستن. دچار بيماریه که همش بدنش می‏خواره.

جترو پسرخاله بزرگمه. اون یکبار به مدت 53 روز حمام نرفت

این باک پسرخاله کوچيکمه. اون تا حدی باهوشه. بعضی وقتا می‏خواد که دندونپزشک بشه. او همش داره رو دندونای ما کار می‏کنه.

این دوست پسر خواهرمه. اسمش لاریه. او ماشينهای چمنزنی شهر رو تعمير می‏کنه. خواهرم ميگه که اون پشتش خيلی مو داره

مايکل. اون مي‏تونست بهترين دوست من باشه اما بوسيله يه اتوبوس کشته شد. من هنوز زيرپوش اونو می‏پوشم.

جک رکوردار پرش با موتور. اون يه بار از روی 7 تا تريلر پريد. جک خيلی تصادف کرده و صدمه ديده و حالا واقعا یواش می‏ره.

عموم مارک هنوزم مشکل داره. نمي‏دونه که توی زندگی چی می‏خواد. اون قهرمان جنگ ويتنام بوده و الان توی يک فروشگاه عطر فروشی کار مي‏کنه.

برادرم فيل. سالها پيش توی شکار، گوش راستش صدمه ديده. به سختی چيزی رو ميشنوه و هميشه خيلی بدبو مثل پنیر گندیده‏اس.

برادر دوقلوی من برت. اون 4 دقيقه از من بزرگتره. من ازش متنفرم.

مادر مادربزرگم. خیلی بامزه اس. هنوز تنباکو می‏جوه و دوچرخه سوار ميشه. اون با مردای جوونتر که دندون داشته باشن قرار ميزاره.

کی از دوست پسرای مامانم. یه مشکل معده‏ای داره که همش صدا از خودش در می‏کنه! من فکر مي‏کنم که اون باعث مرگ سگمون بود.

خواهرم مولی. یه مدتی نامه رسون بوده. خيلی دوست داره از کاسه توالت آب بخوره. سيگار هم می‏کشه.

دایی ادی، تابستون رفت یه شهر ديگه. یه تکه از مجسمه آزادی افتاد و خورد توی سرش. اون از نظر I.Q در حد مرغه!

ما ويلی رو يه شب زير تريلرمون پيدا کرديم. مادرم داره بهش طرز استفاده از دستمال توالت رو ياد ميده.

برادرم بومر. مي‏خواد يه روزی پليس بشه. اون الان در بين ايالات گشت زنی مي‏کنه و به آدمای بد، گير مي‏ده.

والت با مادربزرگم قرار گذاشته. اون توی یه زمين 7 هکتاری کدو تنبل پرورش ميده. اون دوست داره تو مزرغه دنبال مادربزرگم بکنه.

اسميت پسرداییم. اسميت در يک کارخونه ساخت قلاده سگ کار می‏کنه. روزی 10 ساعت و 6 روز در هفته کار مي‏کنه. هر قلاده الکتريکی قبل از اينکه به بازار عرضه بشه روی اسميت تست ميشه.

عمو مت، تازه از زندان آزاد شده. هميشه دوست داشت که يه راهب توی کليسای محلی باشه.

اين پل، دوست پسر خواهرمه. پادوی شهرداره. او از بچه‏ها و آدمای پير متنفره. همسايمون خانوم دات از اون بخاطر اينکه روی بچه‏اش تف انداخته بوده، شکايت کرد

|+| نوشته شده در 87/05/24 | نوشته شده توسط trash
محکومهای دنیا
موضوع: عاشقانه
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

|+| نوشته شده در 87/05/24 | نوشته شده توسط trash
من گرفتم تو نگیر!
موضوع: طنز
زن گرفتم شدم اي دوست بدام زن اسير من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان بودم از جمعشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير
من گرفتم تو نگير

|+| نوشته شده در 87/05/24 | نوشته شده توسط trash
اتول جواتی
موضوع: طنز
تفاوت جوات‌كلاسيك با اوتول در وضعيت مالي شخص شخيص جوات است (و گرنه حيوان، حيوان است، چه فرقي مي‌كند!!!). بدين صورت كه شما به يه اتومبيل نياز داريد كه ديگه درپيتي‌ترين آن پرايد است. البته از دوو سيلو، 405 و به خصوص از 206 بهترين بهره را مي‌توانيد ببريد و به مرادتان برسيد.

خودرو: 1 عدد (ترجيحا پيكان صفر، يا يكي از موارد ذكر شده در بالا)

رنگ: سفيد يا مشكي

روكش صندلي: سفيد با خالهاي سياه يا سياه با خالهاي سفيد!

ابتدا خودرو مورد نظر را كاملا شسته و ضدعفوني كرده و كمكها را كمي (نه زياد) مي‌خوابانيم. بعد شيشه عقب را مي‌دهيم دودي كنند و روي آن يك جمله انگليسي خفن مثل Don?t Race Baby و يا چيزي شبيه اين، مي‌نويسيم. از اين چرت و پرتها روي درب صندوق عقب نيز مي‌توانيم بنويسيم.

اگر از جملات انگليسي خوشتان نمي‌آيد مي‌توانيد از آرم فيلم ?جيغ? استفاده كنيد. يادتان باشد كه آرم متاليكا، رپ و... ديگر قديمي شده است.

رينگهاي خودرو را حتما عوض كنيد. شما به رينگ پره‌اي با لاستيكهاي پهن ديواره‌كوتاه نياز داريد. اگر توان مالي اجازه اين كار را به شما نمي‌دهيد، سري به بوتيكهاي اتومبيل بزنيد، قالپاقهاي زيادي مي‌توانيد پيدا كنيد كه اداي رينگ را براي شما دربياورند. (به هر حال تو سرعت، نشون نميده!)

يك بوق خفن و يك سراگزوز مشدي (تك لول يا 2 لول فرقي نمي‌كند) كه داخل آن به رنگ قرمز باشد همچنين يك ضبط پايونير يا كن‌وود در محل مربوطه نصب مي‌نماييم. 3 عدد ساب ووفر كه اندازه آن از درب ديگ هيات سركوچه بزرگتر نباشد هم پشت شيشه عقب نصب مي‌كنيم. يك مانيتور هم روي داشبورد مي‌چسبانيم.

اگر پژو 206 داشتيد، چراغهاي جلو و عقب را هم بدهيد مشكي كنند! اگر خودرو ديگري داشتيد و براي آن چراغ مشكي وجود نداشت، غصه نخوريد! خودتان دست به كار شويد. مقداري برچسب سياه و يا سفيد تهيه كنيد و تا مي‌توانيد آنها را به چراغهاي عقب و جلوي خودرو بچسبانيد. اگر باز هم اضافه اومد پايين يا بالاي شيشه جلو و عقب خودرو هم فراموش نشود.

حالا نوبت توپ گلف است! يك عدد توپ گلف مشدي (از اون آدم خركن‌ها) روي شيشه عقب و يا جلو مي‌چسبانيم. يه برچسب درباك هم روي درب باك خودرو مي‌چسبانيم تا شكل باك تانك بشود!

يه بوگير باحال (از اونايي كه توش آب رنگي و فتيله داره) هم روي يه قسمتي از داشبورد جاسازي كنيد.

پس از طي مراحل بالا، به اولين بقالي مراجعه كرده و چهار عدد تخم‌مرغ تلاونگ خريده و هر كدام را زير يكي از لاستيكها مي‌گذاريم. خودرو را روشن نموده و در دنده يك گذاشته و يك نيم كلاج مي‌كنيم تا چشم حسودها با هم بتركد.

خودرو مورد نظر آماده است و مي‌توانيد با آن پي كارتان برويد!؟


|+| نوشته شده در 87/05/24 | نوشته شده توسط trash
'گفتگو با خدا
موضوع: عاشقانه
... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟



مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

|+| نوشته شده در 87/05/22 | نوشته شده توسط trash
رد پای خدا
موضوع: عاشقانه
سلام

بالاخره رد پای خداوند رو پیدا کردم .خدایش عجب خدای با معرفتی داریم، آخرشه

ردپای خداوند


دیشب رویای داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم
همراه با خود خداوند


و برروی پرده ی شب
تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می دیدم


همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد


یکی مال من یکی از آن خداوند
راه ادامه یافت تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم


در بعضی از جاها فقط یک رد پا وجود داشت
اتفاقا ،آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود
روزهایی با بزرگترین دردها،رنج ها،ترسها و.....

آنگاه از او پرسیدم

خداوندا،تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظلات درد آور مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:

(فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای

و من چنین نکردم

هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن ها دیدی

من بودم که تو را به دوش می کشیدم)

|+| نوشته شده در 87/05/21 | نوشته شده توسط trash
گفتگو با خدا
موضوع: عاشقانه
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

|+| نوشته شده در 87/05/21 | نوشته شده توسط trash
پرندگان روی سیم
موضوع: طنز

سوال :
ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه
تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟




جواب :

بستگي به مليت پرنده ها داره :
آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند
چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.
انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه
عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن
اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي
ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر نرگس بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما **** هاشو از دست ميده...!!!

|+| نوشته شده در 87/05/21 | نوشته شده توسط trash
رنگ دروغ
موضوع: عاشقانه
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

|+| نوشته شده در 87/05/19 | نوشته شده توسط trash
تصور کنید پنجاه سال پیش از کودکان دبستانی در یک دهکده دور در ایران خواسته‌اند که درباره‌ی مترو انشا بنویسند. در ضمن معلم برای آنان توضیح داده است که مترو گونه‌ای از حمل و نقل است که در زیر زمین جریان دارد. چند نمونه از انشاهای نوشته شده را در زیر می‌خوانیم.

1- من در ابتدا باید بگویم که مترو حیوان مفیدی
است. مترو حیوانی است که در زیر زمین زندگی می‌کند و آدم‌ها برای بارکشی و سواری از آن استفاده می‌کنند. حتی این حیوان آنقدر مفید است که شیر و پهن آن هم در شهرهای خارج استفاده می‌شود. حتی مردم خارج برای شخم‌زدن زمین‌هایشان آن را به خیش می‌بندند.
مترو حیوان نجیبی است چون می‌گویند مردم چند نفری پشت حیوان
می‌نشینند؛ ولی آخش هم در نمی‌آید. نه مثل خر مش عباس که دیروز ما سه نفری پشتش نشسته بودیم، آنقدر نانجیبی و لگدپرانی کرد که هر سه‌تامان بر روی زمین افتادیم. پدرم می‌گوید اگر مترو به روستای ما بیاید تمام علوفه‌مان را یک روزه می‌خورد. ولی عوض آن با گوشتش می‌شود همه‌ی مردم شهر را سیر کرد. پدرم می‌گوید خوردن گوشت مترو مکروه است. حکم گوشت خر را دارد. من به پدرم می‌گویم بیا گاوهایمان را بفروشیم و مترو بخریم.
پدرم می‌گوید چیزی که زیر زمین راه برود؛ به دردمان نمی‌خورد و به
درد همان خارجی‌ها می‌خورد که هیچ چیزشان شبیه آدمیزاد نیست. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که مترو حیوان خوب و به درد بخوری است و هر کس یک جفت از آن را باید داشته باشد.

2- بر همگان واضح و مبرهن است که مترو یک نوع کرم خاکی بزرگ است که در
زیر زمین تونل می‌کند. شاید هم یک نوع جانور موذی که در قنات‌های خارج وجود دارد. مردم آنجا پول می‌دهند تا سوار این جانور شوند؛ ممکن است یک روز مترو زمین ما را بکند و از روستای ما سر در بیاورد. ما آن وقت باید با بیل آنقدر مترو را بزنیم یا بمیرد و فرار کند؛ چون مترو زمین‌های کشاورزی ما را خراب می‌کند و احتمال دارد آب قنات را نجس کند.
پدرمان می‌گوید من اگر مترو را ببینم، می‌فرستمش خانه‌ی کدخدا
را خراب کند که خانه خرابمان کرد. ننه‌مان می‌گوید مرد این حرف‌ها را نزن، یک وقت به گوشش می‌رسد. پدرمان می‌گوید من توی خانه‌ی خودم هم نمی‌توانم حرف بزنم؛ آخر از کجا می‌شنود. ما آرزو داریم اگر یک وقتی مترو به روستای ما آمد؛ خانه‌های بین خانه‌ی ما و خانه‌ی حسن اینها را خراب کند تا ما با هم همسایه شویم. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که مترو جانور موذی و به درد نخوری است و روستاها را خراب می‌کند.

3- من باید در مورد مترو بگویم که آنچه بر همگان واضح و مبرهن است این است
که این جانور مال از ما بهتران است که در زیر زمین زندگی می‌کند. و ما نباید به آن فکر کنیم؛ چون از ترس شبها خوابمان نمی‌برد و حتی نمی‌توانیم شب‌ها تنهایی دست به آب برویم. اجنه‌ها شب‌ها سوار مترو می‌شوند و تمام زیر زمین را می‌گردند و اگر کسی شبها آب جوش به زمین بریزد؛ مترو را می‌سوزاند و اجنه هم او را نفرین می‌کنند و او دیوانه می‌شود.
مش حسن می‌گوید یک شب در دره‌ی جنی باغش را بیل می‌زده که یک
دفعه بیلش به مترو گیر می‌کند و مترو از زمین بیرون می‌آید و او را تا ده دنبال می‌کند. مش حسن مترو را به ظفر جنی قسم می‌دهد که او را ول کند و مترو هم به او می‌گوید که دفعه‌ی آخرش باشد که شبها باغش را بیل می‌زند. مش حسن می‌گوید از آن شب به بعد هر شب خواب متروی عصبانی را می‌بیند که دنبالش می‌کند. مش حسن ما را نصیحت می‌کند که دست از سر مترو برداریم و انشایش نکنیم. ما به او می‌گوییم که این موضوع را آقا معلممان داده. مش حسن می‌گوید آقا معلمتان غلط کرده با تو! مرتیکه فکر می‌کند حالا که از شهر آمده می‌تواند هر چه خواست توی کله‌ی بچه‌های ما فرو کند.
ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که درباره‌ی مترو نباید انشا بنویسیم. چون اگر
این کار را بکنیم از ما بهتران ما را اذیت می‌کنند و حتی اگر معلممان هم گفت، این کار را نباید بکنیم... 

|+| نوشته شده در 87/05/19 | نوشته شده توسط trash
طنز مامور بازی
موضوع: طنز
مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا'' هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا'' توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا'' كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا'' با اصغر سياه هم آشنا ميشی

|+| نوشته شده در 87/05/19 | نوشته شده توسط trash
اگه بال داشتم
موضوع: عاشقانه
اگر بال داشتم عاشق شدن و گريستن و پرواز را به تو ياد مي دادم

اگر بال داشتم تو را به ماه مي بردمو ميتوانستم پيشرفت و ترقي تو را که

شايد بعيد و دور به نظر برسد زودتر ببينم.

اگر بال داشتم سعي و تلاش براي رسيدن به ستارگان و رقابت در اسمان هارا به تو

ياد مي دادم.

اگر بال داشتم تورا هميشه در قلبم براي

خود نگه مي داشتم و هرگز ما از هم جدا نبوديم.

اما همينطور که مي بيني من فرشته نيستم که بال داشته باشم و اگر هم

بخواهم هرگز نمي توانم.

بنابراين براي همه اين ارزو ها فقط مي توانم دعا کنم.

با وجود اين اگر بال داشتم به تو مي رسيدم.

|+| نوشته شده در 87/05/17 | نوشته شده توسط trash
آگهي مناقصه : از آنجا که تجربه نشان داده است ، پيشرفت يک شبه و سريع السير (خلق الساعه سابق !)
در جهت بستن بار خود و اطرافيان خود، جز با نشت خبر و درز اطلاعات لازم درباره برخي طرح ها و برنامه هاي اقتصادي مهم و قريب الوقوع ، امکانپذير نمي باشد فلذا به يک نفر آدم سياسي نفوذي در تشکيلات برنامه ريز اعم از وزارتخانه هاي اقتصادي مهم تا ساير زيرمجموعه هاي آن دعوت به همکاري مي کنم.
بنده نيز سعي خواهم کرد تا با نوشتن مطالب طنز در حمايت از ايشان و خدمات ارزنده شان ، موجبات پيشرفت و نفوذ بيشتر ايشان را در بدنه تشکيلات سياسي کشور به نحو مقتضي و مقتصد فراهم آورم.
بديهي است ، منافع اقتصادي حاصل از اين مشارکت «سياسي فرهنگي» به موجب اصل بنيادين «نصف لي و نصف لک» به طور بالسويه ميان طرفين معامله به گونه اي که نه سيخ بسوزد ، نه دسته سيخ تقسيم خواهد شد. باور کنيد مجبور شدم مطلب بالا را به صورت «آگهي» به چاپ برسانم تا چشمگيرتر باشد ، وگرنه مناعت طبع ما اجازه نمي داد همچنين عملي را مرتکب شويم. بالاخره ما هم دل داريم و حق داريم گاهي از اين چيزها هم هوس کنيم.
مگر ما چه مان است؟ بيل به کمر ديسک دارمان خورده است؟ خوب است همين اخيرا خود شما به عينه ديديد که درز يکسري اطلاعات راجع به تصميم وزارت بازرگاني درخصوص افزايش تعرفه واردات گوشي تلفن همراه ، چطوري يک شبه ، عده زيادي از دلالان و دارندگان انبارهاي گوشي تلفن همراه را که با اطلاع از قضيه ، اقدام به واردکردن حجم زيادي گوشي کرده بودند، ميلياردرتر (و بلکه بيشتر) کرد. خب اينها در نتيجه همان «رانت سياسي» است که برخي عناصر ذي نفوذ (نفوذي سابق) براحتي به برخي اطلاعات درباره طرح هاي سنگين دولتي دست پيدا مي کنند و با مشارکت افراد اقتصادي در بازار ، ثروت خود را شهره بازار مي کنند. ربطي به اين دولت و آن دولت هم ندارد. در تمام دولتها ، متاسفانه بستر اين اتفاق پهن بوده است.
الو… آقاي طناز؟…بله… بفرماييد ، خودم هستم. مي خواستم راجع به تصميم دولت درخصوص افزايش 10 درصدي واردات ميوه با شما صحبت و مشارکت نمايم.
لطف مي فرماييد. حالا پيشنهاد جنابعالي چيست؟ به نظرم مقدار زيادي ميوه وارد و انبار کنيد. بزودي که اين تصميم اجرا شد، سود حاصلش مي رود به جيب من و شما (در راستاي همان مشارکت «فرهنگي سياسي» که در متن آگهي تان بدان اشاره فرموده بوديد). قبلت؟…قبلت… اما… (قطع تلفن) به طور قطع ، کسي روي خط تلفن آمد وگرنه قطع نمي شد. به هر حال بايد کاري کرد. عجب اطلاعاتي در اختيارم گذاشت اين آدم.
بايد فکري کرد… تنها فکري که به ذهنم رسيد ، تماس با يکي از دوستان در يکي از کشورهاي عربي حاشيه خليج فارس بود که دستي در صادرات واردات «بادمجان» داشت. سريعا با او تماس گرفتم و چندين هزار تن بادمجان از طريق او وارد و در انبار دوستان ذخيره کردم.
الان روزهاست که چشم به تاثيرات افزايش تعرفه واردات ميوه بر قيمت انواع ميوه ، بخصوص بادمجان مذکور ، در بازار ميوه دارم. همين ديشب داشتم بادمجان خواب مي ديدم. خواب مي ديدم قيمتش بالا رفته.
آگهي مزايده : از آنجا که هواشناسي تهران اعلام کرده که دماي هوا تا آخر اين هفته تا 42 درجه افزايش پيدا مي کند فلذا به اين وسيله اعلام مي شود که مقدار معتنابهي بادمجان از طريق مزايده به فروش مي رسد. متقاضيان مي توانند در تمام ساعات اداري و غيراداري با بنده تماس فوري حاصل نمايند

|+| نوشته شده در 87/05/17 | نوشته شده توسط trash
 ازدواج براي خانمها و آقايان خوب است يا بد ؟


از خانمها شروع مي كنيم :

قبل از ازدواج ............................................ بعد از ازدواج

1- وزن ايده آل با چهره اي بشاش .................... چاق و افسرده و منزوي

2- ايستادن در صف سينما و استخر ................. ايستادن در صف شير و گوشت

3- نوشتن شعر و رمان ................................ نوشتن داستان پرنده در قفس

4- تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي ................ تعطيلات شست و شوي خانه و لباسها

5- صحبت تلفني بي محاسبه زمان ................. اتهام به پر حرفي حتي 10 دقيقه

6- رفتن به سفرهاي هفتگي ......................... در حسرت رفتن به پارك سر كوچه

نتيجه گيري اخلاقي به ترتيب شماره :

1- آمادگي بدن در روزهاي سخت

2- آموزش ايستادگي

3- شهرت باد آورده

4- پر شدن اوقات فراغت

5- حفظ عضلات بدن

6- امنيت كامل



و اما مردان :

قبل از ازدواج ........................................ بعد از ازدواج

1- خوابيدن تا لنگ ظهر ........................... بيدار شدن زودتر از خورشيد

2- رفتن به سفر بي اجازه ......................... رفتن به حياط با اجازه

3- خوردن بهترين غذاها بي منت ............... خوردن غذا سوخته با منت

4- استراحت مطلق بي جروبحث .................. كار كردن در شرايط سخت

5- ديد و بازديد از اماكن تفريحي ................. سرزدن به فاميل خانم

6- آموزش سنتور و غيره .......................... آموزش بچه داري و ظرف شويي

7- گرفت پول توجيبي از بابا ...................... دادن كل حقوق به خانم

نتيجه گيري اخلاقي به ترتيب شماره :

1- سحر خيز شدن

2- معتبر شدن

3- تقويت معده

4- ورزيده شدن

5- صله رحم

6- همدردي با خانمها

7- مستقل شدن

|+| نوشته شده در 87/05/17 | نوشته شده توسط trash
وقتی بزرگ میشی
موضوع: عاشقانه
وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

|+| نوشته شده در 87/05/16 | نوشته شده توسط trash
کو حوصله؟
موضوع: طنز
حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

شایدممممممممممممم

هوسلم ثررررررررررر رفطح




من وقتی حوصلم سر میره سعی می کنم از پنجره اتاقم طوری تف کنم که بیافته تو باغچه. سعی می کنم که طوری تو دیوار مشت بزنم که جای چهار تا انگشتم بمونه. اگه کسی تو ساختمونم نباشه، به جای پایین رفتن از پله نرده ها رو با دستم می گیرم و پایین می رم.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه چند تا دختر گیر می ارم و عاشقشون می شم. از بین اون دختر ها اونایی رو که مطمئنم عمرا راه نمی دن، انتخاب می کنم و بهشون ابراز عشق می کنم. بعدش یه مدتی از عشق اون دخترها دیوونه می شم، وقتی که طرف با شدت گفت برو دنبال کارت، میرم و تریپ عاشقای شکست خورده رو می گیرم.

من وقتی حوصلم سر می ره می شینم رو راههای مختلف خودکشی فکر می کنم. بعدش می رم سراغ راه های کشتن افراد دیگه. تمام صحنه هاش رو تو ذهنم مجسم می کنم. معمولا تو این صحنه ها وکیلی رو هم که بعدا قراره مسولیت وکالت من رو بر عهده بگیره، تصور میکنم. به نظرم سعی کنه که من رو دیوونه جلوه بده که دارم نزنن. البته اولش احتیاج است که من با استناد بر دوران کودکی و عقده های فرو خورده روانی(که هر شخصی یه چند هزارتایی می تونه جور کنه) قتل رو برای وکیلم موجه جلوه بدم.

من وقتی حوصلم سر می ره، ساعت ها می شینم به یه لیوانی که روی میزه، خیره می شم که بتونم حرکتش بدم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم.

من وقتی حوصلم سر میره اونقدر می خورم که دیگه به سختی می تونم حرکت کنم. اونوقت یاد چاقیم می افتم و در کنارش یاد ریزش موهام. میرم و تو اینه موهام رو نگاه می کنم که ببینم نسبت به قبل چقدر ریخته. البته ناراحت نمی شم که داره موهام میریزه. من دوست دارم زشت بشم. چون اونوقت دختر های بیشتری هستند که من می تونم بهشون ابراز عشق کنم و مطمئن باشم که عمرا به من با اون قیافم راه نمی دند.

من وقتی حوصلم سر می ره از این که خدا مرده، به این میرسم که حیف شده که خدا مرده. بعد، از این که حیف شده که خدا مرده می رسم به این که حیفه که من بمیرم. بعدشم فکر کردن به راه های خودکشی را به زمانی بعد موکول می کنم. در این بین سعی می کنم مخ یکی رو به کار بگیرم که قبول کنه که خدا هست یا بودنش خوبه.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه مخلوط اب غوره غلیظ میخورم. بعدش بی حال می شم ، می رم و می افتم تو رختخواب تا خوابم ببره، اما اصلا خوابم نمی بره، اونوقت به خدا گیر می دم که هوی قشنگ!! من که حتی نمی تونم بخوابم چی جوری تو زندگیم موفق بشم، بعدش یادم می افته بر طبق یه عادت قدیمی خدا رو کشتم، و بعدش بحث استدلال اینکه حیف شده خدا مرده می رسه و ....

من وقتی حوصلم سر می ره، می شینم و به این فکر می کنم که کاشکی می شد با این هیکلم برم تو مخم زندگی کنم، اخه ادمهای اون تو خیلی بهترند. همشون رو خودم طوری ساختم که من رو دوست دارند.

من وقتی حوصلم سر می ره، به عکس های روی دیوار اتاقم خیره می شم و به این فکر می کنم که کاشکی همه چی مثل اونها ساکن و بی تغییر بود. کاشکی حوصلم از حوصله سررفتگی سر نمی رفت، چون اونوفته که دیگه هیچ راهی برای فرار ندارم. برای مرتبه یک حوصله سر رفتگی هزاران تا راه دارم، اما برای مراتب بعدی هیچ چی...

من وقتی حوصلم سر می ره و دیگه هیچ کدوم از راه های بالا جواب نمی ده، می شینم و این چرت و پرت ها رو می نویسم، اما واقعیتش دیگه حوصله نوشتن هم ندارم.

|+| نوشته شده در 87/05/16 | نوشته شده توسط trash
من و اندوه
موضوع: عاشقانه
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است.

|+| نوشته شده در 87/05/15 | نوشته شده توسط trash
بیکاری
موضوع: طنز
وقتي عده اي بيكار يكجا جمع بشن Cool



توي آمريكا، با هم مسابقه ميدن!

توي فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن مي‌كنن!

توي ايتاليا، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث مي‌كنن!

توي آلمان، درباره سياستهاي دولت حرف مي‌زنن!

توي پاكستان، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!

توي عراق، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه مي‌كشن!

توي افغانستان، اگه پول نداشته باشن كار مي‌كنن و اگه پول داشته باشن مي‌خوابن!

توي آذربايجان، يه بطري آب پرتقال مي‌خرن و با هم مي‌خورن!

توي مصر، ميرن يه جا مي‌شينن قليون مي‌كشن!

توي امارات متحده عربي، ۴ نفرشون دست مي‌زنن و يه نفرشون مي‌رقصه!

توي روسيه، از همديگه رشوه مي‌گيرن!

توي ژاپن، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!

توي هند، يا با همديگه مي‌رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا مي‌كنن!

توي كوبا، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف مي‌كنن!

توي سوريه، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن!

توي كره جنوبي، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي مي‌كنن!

توي مكزيك، دو نفرشون دوئل مي‌كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار مي‌زنن!

توي ايران، يا پشت سر بقيه غيبت مي‌كنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه سخنراني ترتيب ميدن يا به يه جلسه سخنراني حمله مي‌كنن يا از حرف زدن و سوتي‌هاي همديگه ايراد مي‌گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش مي‌كنن يا الكي مي‌خندن يا يه پيتزا فروشي باز مي‌كنن يا بدون هيچ صحبتي مي‌ايستن و چشم و سرشون رو مي‌چرخونن و مردم رو مي‌چرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توي ياهو مسنجر مي‌سازن يا يه وبلاگ دسته‌جمعي مي‌سازن يا گروه اينترنتي راه ميندازن!

|+| نوشته شده در 87/05/15 | نوشته شده توسط trash
پدر
موضوع: طنز
پدر من بسيار زحمتکش است و از صبح تا شب در حال کشيدن زحمت است ! مادرم هميشه ميگويد پدرت خيلی جاکش است ! من معنی اش را نميدانم ولی فکر ميکنم مادرم هم خيلی قدر پدرم را ميداند ! پدرم خيلی قوی ميباشد يک بار که مادرم به مسافرت رفته بود و خانه ما به شدت مکان بود دختری را که در حال فرار بود دستگير کرد و به خانه آورد و به من گفت که فردا صبح او را تحويل خواهد داد ! پدرم خيلی مهربان است و مرا خيلی کتک ميزند ! يک بار که من با تيغ ريش تراشی پدرم پشم های زير بغلم را زدم پدرم خيلی عصبانی شد و با لقد به صورت من کوبيد !

پدر من بسيار تحصيل کرده ميباشد و تا دوم راهنمايی درس خوانده ميباشد و پدر بزرگم هميشه به من ميگويد در خاندان ترک زاده تبريزی فقط پدر تو موفق شده دبستان را تمام کند !

مادر من هميشه در حال گريه ميباشد ! من فکر ميکنم او از دوری پدرم اينقدر ناراحت است چون پدرم شبها تا ديروقت در کار ميباشد‌ !

پدر من در درسهايم به من خيلی کمک ميکند و به من خيلی ديکته ميگويد و من خيلی خوشحالم که پدرم نميتواند ديکته ای را که خودش گفته صحيح کند !

شغل پدر من آزاد است او صبح ها در باشگاه بيليارد مشغول کردن توپ در سولاخ ميباشد و شب ها با دوستانش در حال الواتی ميباشد !

پدر يک فعال سياسی است و شبها با يکی از دوستانش اعلاميه ميچسبانند.

البته من هنوز متوجه نشده ام چرا از اين اعلاميه ها روی در هر خانه ده دوازده تا ميچسبانند ! البته تازگی ها پدرم از لای در می اندازد ! من هميشه دوست دارم مثل پدرم شوم و من بسيار پدرم را دوست ميدارم.

|+| نوشته شده در 87/05/15 | نوشته شده توسط trash
فرهنگ لغات (زن)
موضوع: طنز
برزن : ريشه تاريخي کلمه زن ، بر + زن ، زن برتر ، زن برتر از مرد ، هر زني

راهزن : راننده اي که مونث باشد (مثال : راهزن کاميون ، راهزن اتوبوس ، راهزن وانت ، راهزن تاکسي ، راهزن موتور ؛ راهزن الاغ)

ظنين : در متون تاريخي به صورت زنين آمده است ، جمع مکسر زن ، زنها

زنجان : سرور ، همان زن اس به شيوه صميمانه ، چيزي که همه مردها مجبورند بگويند

نازنين : مرد ، نا+زن+اين(اين يارو که زن نيست)، يک نوعفحش رکيک ، عبارتي براي تحقير جنس دوم

مرزنگوش : کاربرد خاصي ندارد اما با توجه به ريشه تاريخي آن (مرد + زن + گوش) نتايج زير برداشت مي شود : 1. مردي که به حرف زنش گوش مي کند.

2. زني که گوش مردش را مي کشد.

3. مردي که گوش زنش گوشواره مي کند.

4. ...

زنگوله : مرد خرفت ، هر مردي ، يکي از کساني که زنها به راحتي گولشان مي زنند.

زنبيل : نيروي امنيتي اجتماعات زنانه ، زني که با بيل دفاع مي کند ، گاهي در معاني زن کشاورز نيز آمده است

همزن : بدبخت ، مردي که همزمان چند زن دارد

کف زن : زن کار درست ، خانمي که همه را در کف مي گذارد.

زنبور : ترجمه تحت الفظي لغات در زبان انگليسي

زندان : (به فتح ز)محل اجتماعات بانوان ، رديف اول کلاس

زندان انفرادي الکترونيک : پشت ميز کامپوتر حاوي ياهو مسنجر

|+| نوشته شده در 87/05/14 | نوشته شده توسط trash
همسر عزيزم ! آن استكان چايي را كه ديشب خوردي ، پبر از آرسنيك و مرگ موش بود ! از اين كه هنوز نمردي از تو تشكر مي كنم !(همسر پشيمان )

به دادگاه لاهه : اينجانب ميلوسوويچ تا آنجا كه يادم هست فقط 33333 به اضافه چند تا « 3» ي ديگر آدم هاي اهل بوسني را كشتم و از اين كه اينقدر در 3 اصراف كردم و سه كردم ، صميمانه معذرت مي خوام ! ( ميلوسوويچ )

آقاي قاضي !باور كنيد من مقتول را ابتدا خفه كرده بعد اجزاي بدنش را به طور مساوي و دقيقا به 74 تكه مساوي تقسيم كردم ، از اين كه در پرونده من آمده است ، اجزاي بدن مقتول را ساطوري كرده امجدا شرمنده ام ف اينقد هم نامرد نيستم .( قاتل .. باب ! خيلي قاتله )


شريك گرامي ام ! از اين كه برايت حبس ابد بريده اند خيلي ناراحتم . باور كن كه قصد نداشتم سرت كلاه بگذارم ، فقط من 10 فقره چك تضميني از توي گاوصندوق دزديدم . آخ اين خيانت محسوب مي شه ؟ خودت قضاوت كن .( شريك بند كيف )

دوستم ، خلبان از دست رفته ! آن روزي كه مرا در جلوي جمع مسخره كردي تصميم گرفتم از تو انتقام بگيرم . ديروز « من » باك بنزين هواپيما يت را خالي كردم اما نيت « من » در درجه اول صرفه جويي در مصرف سوخت بود .اميدوارم در آب ها و ابرها به تو خوش بگذرد .( دوست خلبان از دست رفته )

كوسه هاي عزيز ! دندان هايتان را مسواك كنيد . هر چند عذاب وجدان گرفته ام اما قايقي كه تا 1 ساعت ديگر به محل تجمع شما خواهد رسيد ، پر است از ميخ و گلميخ ، مواظب باشيد دل درد نگيريد .(تابوت ساز)

پدر بزرك بزرگوارم !‌پزشكان اميروز گفتند پدربزرگ 120 ساله تو امشب مي ميرد . باور كن از اين كه اين همه عمر كرده و خسته شده بودي ، ديشب تصميم گرفتم در عزايت كيم چاشني هاي «‌غير توصيه شده » بريزم . در ضمن وصيتنامه ات را هم يك كاري كرده ام ديگه ،‌البته زياد نگران نخواهي شد.( نوه منتظر الارث)

|+| نوشته شده در 87/05/14 | نوشته شده توسط trash
تاریخ
موضوع: طنز
تاريخ تكرار مي شود ميگي نه ببين



موفقيت در 4 سالگي يعني خيس نكردن شلوار
موفقيت در 12 سالگي يعني پيدا كردن دوست
موفقيت در 18 سالگي يعني داشتن گواهينامه
موفقيت در 20 سالگي يعني امكان ازدواج
موفقيت در 35 سالگي يعني پول داشتن
موفقيت در 50 سالگي يعني پول داشتن
موفقيت در 65 سالگي يعني امكان ازدواج
موفقيت در 70 سالگي يعني داشتن گواهينامه
موفقيت در 75 سالگي يعني پيدا كردن دوست
موفقيت در 80 سالگي يعني خيس نكردن شلوار

|+| نوشته شده در 87/05/13 | نوشته شده توسط trash
درس 8
موضوع: طنز
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

 

روزی روزگاری یه سرو داشت با یه نی حرف میزد.

 

بهش گفت: من دلم خیلی برای تو میسوزه. آخه تو به این نحیفی و لاغری و ضعیفی، چرا باید همیشه کنار رودخونه ها سبز بشی، که وقتی یه نسیم کوچولو هم بوزه تو اذیت بشی و همش در هراس و تب و تاب باشی؟

ولی من با قد بلند و ریشه های محکمم در مقابل شدید ترین طوفان ها مقاومت میکنم و خم به ابرو نمیآرم.

 ای کاش که تو به جای رودخونه و دریا، یه جایی زیر سایه ی من رشد میکردی تا  شاید من میتونستم ازت محافظت کنم.

 

 نی لبخندی زد و گفت: تو به من محبت داری، ولی من اصلا مشکلی ندارم. بادها هر چی هم که قوی باشند، من در مقابلشون خم میشم و هیچ اتفاقی برام نمی افته. پس تو دلواپسم نباش.

 

 سرو گفت: آخه...

 

نی گفت: آخه نداره، زمان همه چیز رو روشن میکنه.

 

چند وقتی گذشت یه روز یه طوفان خیلی خیلی شدید آغاز شد. طوفانی که هیچ کس تا اون موقع، نظیرشو ندیده بود.

 

تا اولین باد های طوفان وزیدن گرفت، نی خم شد و تا سطح آب اومد پایین. طوفان شدید و شدیدتر شد و نی از جاش تکون نخورد.

 

 سرو مرتب به این سو و اون سو کشیده میشد. طوفان شدیدتر شد و باد اونقدر قدرتمند به تنه ی سرو خودش رو کوبید، که سرو بیچاره رو با تموم ریشه هاش از جا کند...

 

نتیجه های این قصه:

 

1- اون کسایی که میبینید خیلی قدرتمند هستند و به نظر میاد که حتی بلای آسمونی هم نمیتونه اونها رو از جاشون تکون بده، ممکنه عاقبتی نظیر سرو در انتظارشون باشه. آدم هارو در مکان نبینید، در زمان ببینید.

 

2- چه قدر نظامی زیبا تموم قصه منو تو یه بیت شعر گفته که: ز بادی کو کلاه از سر کند دور، گیاه آسوده باشد، سرو رنجور. واقعا خدا رحمتش کنه!

 

3-  راست میگن که از اون نترس که های و هو داره، از اون بترس که سر به تو داره !!!!

 

4- اینم راست میگن که : فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه!!!

 

5-  آخه سرو به این دل رحمی و با محبتی اونوقت چه جوری با این نی بد اخلاق بد بین دوست شده؟ حیف سرو نبود؟ طفلکی. شرط میبندم وقتی هم دیده که سرو از ریشه کنده شده کلی تو دلش خوشحال شده. در انتخاب دوست همیشه دقت کنید.

 

6-   همگی بیاین دستامون رو بالا ببریم و به حق این شب عزیز دعا کنیم که ان شاء ا... سرو و نی هر دوشون از یه جنس بوده باشند که نکته منکراتی هم وجود نداشته باشه. الهی امین....

 

7- ای وای .....آخه یکی به من بگه من چطوری از این قصه نتیجه بگیرم که باید به پدر و مادر احترام گذاشت ؟ هان؟


|+| نوشته شده در 87/05/12 | نوشته شده توسط trash
 اتوبوسي
انگيزه: ديدن عم قزي، ديدار از آبادي، رسيدن به امور زن و بچه، خرج کردن دوزار و سه شاهي عيدي کارگري
وسايل همراه: کپسول گاز، گوشتکوب، يک گوني پياز، شانه مخصوص فرسيبل، بزغاله، سفارشات عم قزي
آهنگ مورد علاقه: کفتر کاکل به سر، آهنگ سريال زيرتيغ (جهت گريه)،
مقصد: کپل آباد، سبيل محله، عم قزي آباد
همراهان: نصف محله
لباس سفر: پيژامه آبي با راه راه مشکي، زير پيراهن رکابي، جوراب پشمي، پتو، مگس کش
تنقلات: آبگوشت، نعنا داغ
سرگرمي ها: کتک زدن بچه ها، دويدن روي صندلي هاي اتوبوس، برگزاري مسابقه آروغ بلند، کشيدن نقاشي از عم قزي

قطاري:
انگيزه: خوابيدن تا حد مرگ، راه رفتن در واگن ها، استفاده ازC.W قطار، نگاه کردن از پنجره به بيرون، ملاقات پاي شکسته پسر عموي پسردايي دخترخاله عموش، ديدن عم قزي
وسايل همراه: مجله، آرام بخش، صداخفه کن
آهنگ مورد علاقه: تلق تلق، تلق تلق، تلوق
مقصد: ايستگاه متروک، سر مزرعه
همراهان: تمام محله
لباس سفر: کيسه خواب، ابر، شلوارک، لباس ضدحريق، کيسه فريزر
تنقلات: چاي و بيسکويت، شکلات مينو، تخمه کدو
سرگرمي ها: کشيدن ترمز اضطراري، کوبيدن در کوپه هاي مجاور و فرار! خراب کردن در توالت واگن، ريختن قرص خواب آور در چاي لوکوموتيوران (در صورت دسترسي)

هواپيمايي:
انگيزه: سفر به ماورا، دور شدن از زمين، گرفتن عکس، آشنايي با کادر پرواز
وسايل همراه: کيف سامسونت، لوازم آ رايش، يک دست لباس يدکي
آهنگ مورد علاقه: خداي آسمون ها خداي کهکشون ها، از اون بالا نيگا کردم زمين منو صدا مي زد ...
مقصد: جزاير تاماهيرا، هاوانا، دروازه دولاب، جزاير قناري
همراهان: شرکا، اهالي پاساژ بغلي، ياناگيساوا، جودي (هاپوي ماجرا)
لباس سفر: کت و شلوار ،Boss با کراوات بوسيني، ربدوشامبر
تنقلات: با توجه به شرکت هواپيمايي مربوطه از آب معدني تا بنزين سوپر
سرگرمي ها: گفتمان با کادر پرواز، تبادل نظر درباره آخرين تغييرات سياسي، اقتصادي و ورزشي دنيا با کادر پرواز، نگاه کردن به کادر پرواز، لبخند زدن به کادر پرواز

کاميوني
انگيزه: حمل اثاثيه، حمل جنازه، حمل خانواده، حمل فاميل
وسايل همراه: گاز پيک نيکي; زغالگير، روغن سوخته
آهنگ مورد علاقه: حال خوش دارم، شادم و شنگولم
مقصد: نقل آباد
همراهان: هوشنگ ، بيوک، گارفيلا، فرمون
لباس سفر: جوراب، ملحفه
تنقلات: چاي پررنگ و باقي قضايا
سرگرمي ها: .....

|+| نوشته شده در 87/05/12 | نوشته شده توسط trash
اینو همه می خونن
موضوع: آیین زندگی
یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری، دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)، یک گلدان، سه تا آواز، یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.

من آدم ثروتمندی نیستم. یک بار خواب دیدم توی یک جزیره زندگی می کنم و تمام آن جزیره برای من است. خواب خوبی بود، چون آن جزیره سفید بود و همه چیز داشت. اما من توی آن جزیره تنها بودم. برای همین از خواب بیدار شدم و به زندگی واقعی برگشتم. توی زندگی واقعی، ما یک تخت دو طبقه داریم که من باید طبقه بالا بخوابم و تخت پایینی مال برادرم است. دیروز نوشته روی یک دیوار را برای خودم خواندم. نوشته بود هر چیز که نزد خداوند است برای همیشه باقی می ماند. این طور شد که به دارایی هایم فکر کردم.




من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!


دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می ماند. خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.
من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم. از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود. دوست داشتن هایم جاودانه می شود. آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم. پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد! مهم نیست.

مهم این است که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!
من آدم ثروتمندی هستم! با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم. خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود، نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند، شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند. معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،


...اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی شب یلدا داشته ام؟ وقتی مادرم را بوسیده ام؟ وقتی به ماه نگاه کرده ام؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی، کلم های بنفش، هویج های نارنجی شاداب، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان، یک پدر سختگیر عجیب بامزه، یک دوست قهرقهرو، یک بازیگر محبوب، یک راز بزرگ و یک راز کوچک، یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بماند و همین برای من کافی است

|+| نوشته شده در 87/05/09 | نوشته شده توسط trash
1. وقتی پشت ترافیک گیر کردید، مطمئن باشید که گره ترافیک در سوراخ دماغ‌تان نیست! پس بیخودی توی سوراخ دماغ‌تان نگردید !2. وقتی یک نفر روسریش می‌افته، ممکنه برای شخص شما عجیب و باورنکردنی به نظر بیاد، ولی اینو از من قبول کنید که روی سر اون عنصر معلوم‌الحال هم همون چیزهاییه که روی سر مادرخواهرهاتون هم هست و حتي اگه خوش‌شانس باشین، خودتون هم مقداری از اون رو روی کله‌ مبارک دارین: مو! فکر نمی‌کنم هیچ آدمی از زیر پوست کله‌اش چغندر و شلغم سبز بشه! چرا این همه تعجب می‌کنید و تا فاصله‌ای که دیگه چشم‌تون یاری نمی‌کنه و یا تا وقتی که توی جوی آب بیفتید، به طرز مبسوطی(!)آن عنصر معلوم‌الحال بخت‌برگشته رو هی رصد می‌کنید؟ هی رصد می‌کنید؟3. وقتی می‌خواید گلو تون را صاف کنید، خیلی آرام و بی‌صدا و یا حداکثر با سرفه این کار رو انجام بدین! بلندتر بودن صدای اخ و تف‌تون نشانه‌ مرد بودن شما نیست! باور کنید !4. وقتی با خانم زیبایی روبرو می‌شین،‌ مطمئن باشین اون خودش هم می‌دونه که زیباست! زحمت نکشید! عضلانی‌کردن ماهیچه‌های چشم و لبخندهای ملیح فقط حال اونو منقلب می‌کنه! البته نه به اون معنایی که شما فکر می‌کنین! یه معنای... به معنای استفراغ! 5. حمام برید! حداقل هفته‌ای دوبار حمام برید ! لباس‌هاتون رو بشویید! اتو بکشید! مطمئن باشید چشم نمی‌خورید! ‌خیلی از این بابت می‌ترسید برای خودتان دم به دقیقه اسفند دود کنید! صدقه بدید !6. سلحشوری و رشادت خودتون رو بذارید برای وقتی که خدای‌نکرده و زبونم لال، به کشورتون تجاوز کردن! سبقت دیوانه‌وار از یک راننده زن و فحش‌دادن و تمسخر، سلحشوری نیست! ‌نمی‌دونستین؟ 7. رنگ‌های دیگه‌ای به جز مشکی اختراع شده! از اون رنگ‌های نیمه‌مستهجن هم برای لباس‌هاتون استفاده کنید! این مساله هیچ ربطی به جهنم رفتن شما نداره!‌ باور کنید شما به دلایل دیگه‌ای به قعر جهنم سقوط می‌فرمایید! نه به خاطر رنگ غیر مشکی لباستون در ایام غیر عزاداری !8. به خاطر خدا هم که شده، ریشتان را اگر اصلاح می‌کنید حداقل سه‌روز یه بار و اگه اصلاح نمی‌کنید و تیریپ افسرده و داریوشی هستید، حداقل ماهی یک‌بار ... یه سر و سامانی بهش بدین! چه می‌دونم، بهش نرم‌کننده بزنین! وزوز بودن شما نشانه قدرت بدنی شما نیست و نمی‌تونه که باشه! 9. با بچه‌ها مهربان باشید! اخم‌های خود را کمی ... این‌قدر... باز بفرمایید! به چشم بچه‌ها همه بزرگن! اینو به اونا نمی‌خواد ثابت کنید !10. فحش ندید! حرف بزنید! البته که صدای شما بم است! اگر بم نبود که ما یاد آقامحمدخان‌ می‌افتادیم! پس هی فرتی باد به گلو نیندازید! وحشتناک‌تر بودن صدای شما نمی‌تونه محق بودن شما رو به طرف القا کنه و هیچ ربطی هم نداره !11. وقتی با زنی هم‌کارید، همه انرژی خود را صرف رقابت با او و زیرآب زدن و خیط‌کردن او نفرمایید! خدای‌نکرده انرژی‌تون تموم می‌شه و مرده می‌شین! حیفه !

|+| نوشته شده در 87/05/08 | نوشته شده توسط trash
درس 7
موضوع: طنز

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

 

روزی روزگاری یه کندوی پر از عسل بود، که انگار کسی صاحبش نبود. سالها به حال خودش رها شده بود و هیچکس هیچ ادعایی نسبت بهش نداشت.

 

اما بالاخره این کندو دیده شد و زنبورهای قرمز و زنبور های عسل نسبت به اون ادعای مالکیت کردند. چون کم کم دیگه داشت دعوا راه می افتاد، ریش سفیدای دو طرف دعوا پیشنهاد کردند که یه نفر بینشون حکم  و قضاوت کنه.

 

برای این کار یه زنبور زرد رو انتخاب کردند. زنبور زرد دست به تحقیق زد و شروع به جستجو و کنجکاوی کرد. از این بپرس، از اون بپرس، تا بالاخره از این پرس و جو ها اینطور فهمید که سالها پیش، حشراتی بالدار و وزوزو  و به رنگ قهوه ای روشن دور و بر عسل ها میپلکیدند. اما خوب که چی؟ این مشخصات رو هم زنبور های عسل داشتند و هم زنبور های قرمز!!!

 

 زنبور زرد یه کم تحقیقات خودش رو گسترش داد و از هزار تا مورچه سوال پرسید و تحقیق کرد. ولی باز هم چیزی مشخص نشد.

 

یه چند سالی وضع به همین منوال گذشت...

 

بالاخره یه روز صدای زنبورای عسل در اومد و گفتند آخه این دیگه چه وضعیه؟ اینم قاضی بود ما انتخاب کردیم ؟ عسل ها داره خراب میشه و ما سالهاست به خاطر اینکه این زنبور زرده قراره بین ما داوری کنه داریم بهش حقوق میدیم. بیاین خودمون یه جوری دعوا رو فیصله بدیم! بیاین تا آستین همت رو بالا بزنیم و هر کدوم از ماها (یعنی زنبور های زرد و زنبور های قرمز) شروع کنیم یه کندو مثل این کندویی که پیدا شده با همین ساختار و همین نوع عسل درست کنیم.

 

 خوب حرفشون منطقی بود و یه راهکار خیلی خوب ارائه داده بودند. زنبور زرد هم گفت آره، این زنبورای عسل راست میگن، باید همین کار رو کرد.

 

خلاصه زنبور قرمز ها تا این حرف رو شنیدند سرشون رو مثل ............ .... زیر انداختند و رفتند و ادعاشون رو پس گرفتند و عسل ها رسید به صاحبای واقعیش.

 

نتیجه هایی که میشه از این قصه گرفت:

 

1- خیلی از مشکلات ما تو زندگیهامون از همین نوعه. ما دوست داریم ساده ترین مشکلاتمون رو به عنوان بغرنج ترین مشکلات دنیا نشون بدیم.

 

2- حتما که نباید لقمه رو از پشت کلت بذاری تو دهنت. بد نیست گاهی وقتا آدم به بدیهیات هم توجه کنه.

 

3-.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .......

از اونجایی که این نتیجه خیلی سیاسی بود و ممکن بود به بعضیا بر بخوره، خودم حذفش کردم. حالا برید خودتون بهش فکر کنید. ( به به! چه حالی میده ملت رو بذاری سر کار!!!)

 

4- چیه تا چشمت به یه دوزاری تو خیابون می افته خیز برمیداری ورش داری؟ صاحب داره. بی صاحب که نیست. بعد معلوم میشه صاحبش کیه، اونوقت ضایع میشی آبروتم میره. خوبه؟ بعد تو هم باید سرت رو مثل........... لا اله الا ا... هی میخوام دهنم بسته باشه هیچی نگما، نمیذاری.

 

5- خوب این زنبورا برای یه زنبور زرد ایجاد اشتغال کردند . بده؟ با این کاری که کردند کلی نرخ بیکاری رو تک رقمی کردند. والا. نمیتونین ببینید مملکت پیشرفت کرده و بیکاری و عدم اشتغال کم شده؟

 

5- میگم عمر زنبور زرد چند ساله اونوقت؟

 

6- دیگه خودتون از یه جایی تو این قصه نتیجه بگیرین که باید به پدر و مادرتون احترام بذارین!


|+| نوشته شده در 87/05/06 | نوشته شده توسط trash
در خواست
موضوع: طنز
يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟



مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:



ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسياردوست

می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی ‌که بايد ته

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام

بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟



صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

|+| نوشته شده در 87/05/06 | نوشته شده توسط trash
کمک
موضوع: طنز
صبح زود زدم بيرون که برم زنجان . از دور گرد پيچيدم که برم اتوبان همت . يکدفعه چشمم خورد به يک آقائي متشخص که روي چمن ها در حال جون دادن بود . آره اشتباه نميديدم . بدنش رعشه گرفته بود و …. .
فوري توقف کردم و همينطور که ماشين روشن بود پريدم پائيين .
بالا سر ش رسيدم دست روي پيشنانيش گذاشتم چيز خاصي حس نکردم . زانو زدم دولا شدم که وضعيت چشمهاش و تنفسشو رو چک کنم .
يکدفعه ديدم قلوه سنگي که کنار دستش افتاده بود ، تو دستشه و داره بسمت سرم ميآد .
سريع سرم را کنار کشيدم و در همان حال مچ دستشو گرفتم که ديم به سمتم حمله کرد .
بلند داد زدم مهدي بيا بيرون کمک کن .
ديد که الانه که دو نفري بگيريمش پا شد فرار کرد و منم داد ميزدم مهدي بدو بگيريمش .
البته واقعا مهدي در کار نبود و اون فکر کرد يکي تو ماشين خوابيده است .
خوب اينم يک روش ماشين دزدي .
اون يک کلک به من زد ، منم يک کلک به اون .خدا را شکر بي حساب شديم .
نتيجه فرهنگي : بني آدم اعضا يکديگرند؟ نه.
چو عضوي به درد اورد روزگار ، جهنم دگر عضو ها را چکار

توصيه انسان دوستانه: اگه ديدي يکي تو خيابون نياز به کمک تو داره ، اول با سنگ بزن تو سرش گيج شه بعد ببين چه کمکي از دستت برمي آد.


|+| نوشته شده در 87/05/06 | نوشته شده توسط trash
بنوش
موضوع: طنز
بنوش به سلامتي هرچي عاشقه :

1-به سلامتي سه كس :غريب-تنها-بيكس
2-به سلامتي گاوچون نگفت من گفت ما
3-به سلامتي كرم خاكي به خاطرخاكي بودنش
4-به سلامتي خياربه خاطراينكه يارداره
5 -به سلامتي شلغم به خاطراينكه غم داره
6-به سلامتي كلاغ-هرچند كه سياهه ولي يه رنگه
7-به سلامتي ديواركه هرمردونامرديبهش تكيه ميكن
8-وبه سلامتي شمع كه تااخرش به پات ميسوزه


به سلامتی شما که داری این مطلب رو می خونی ...

|+| نوشته شده در 87/05/05 | نوشته شده توسط trash
تعداد بی رویه
موضوع: طنز
تعداد جمعيّت دختران ايراني سه برابر تعداد پسران ميباشد ، همين مسئله عامل نگراني تعداد

بيشماري از دختر خانم ها شده .


از طرفي هم کارشناسان به همين راحتي ميان قضاوت ميکنن که :دخترها در دانشگاه و بخشهاي

ديگه از آقايون پيشي گرفتن ، ديگه نميان بگن که بابا جون تعدادشون زياده ،ده اگه بنا به زور هم

باشه به والله زورشون با اين همه داوطلب آزاد و غير آزاد بيشتر از پسراست . چرا ؟!! چون

فلسفه دختر و پسر همون قضيه ضريب سه ، سه در برابر يک ، سه نفر به يه نفر ...ده آخه پسرا

چه گناهي کردن ، هان چرا چيزي نميگيد .


آهــــــــاي ايهاالناااااااس ، مسئوليــــن کجاييد که سر پسرارو دارن به همين راحتي ميبرن .

ببخشيد من يه مقدار احساساتي شدم .


بگذريم ، چرا گفتم که اين مسئله موجبات نگراني دختر خانم ها رو فراهم کرده ، الان ميخوام به

همين مسئله بپردازم .


هم اکنون ، چيزي که فکر جوانان اين مرز و بوم رو به خودش مشغول کرده امر ازدواجه ، آره بابا جون

ازدواج .


باز هم طبق آماره بدست آمده شصت و سه و هفت دهم درصد پسرا ميلي به ازدواج ندارند .و فقط

سي و شش و سه دهم درصد از پسرا يه نيم نگاهي به وصلت دارن .



حالا يه پيشنهادي به دخترهاي قند عسل داشتم :



آهاي خاموما حواستونو جمع کنيد و انقدر ناز نکشين ، تو اين دورو زمونه ناز ديگه

خريدااااااار .ندااااااااره حالا از ما گفتن بود .ميخواي بشنو ميخواي نشنو ...



حالا اگه خدا خواست و انشاالله رفتيد سره خونه زندگي


۱- زياد سخت گير نباشيد ، آقاتونو اذيت نکنيد
۲- چاي سرد براش نيارين !
۳- پولاشو بيخودي هيف و ميل نکنين !!
۴- وقتي ميرين بيرون براي خريد ، پرتقالو درشت بخرين !!!
۵- نخود ، لوبيا ، لپه مپه اينجور چيزارو قشنگ سوا کنين !!!!
۶- صبحا با خشونت بيدارش نکنين ، قشنگ با لطافت با ملايمت با ظرافت ...


خلاصه اينا رو گفتم که حواستون باشه


چون طبق ماده 451 قانون مدني :


هر فردي ( آقا ) تا 16 زن را آن هم از نوع دختر ميتواند به همسري خود در بياورد ، اگه تبصره بزنيم تا

20 تا هم جا داره .رو هم رفته زياد سخت گير نباشيد ميبينيد که الان بيرون مگس پر نميزنه چه

برسه به پسر .فکره دخترهاي ديگه رو هم بکنين بي خيال مقابله با مثل باشيد . بالاخره اونا هم

ميخوان سروسامون بگيرن و ازدواج کنن .چه يه دونه هوو چه نوزده تا ... بحث ، بحثه حس انسان

دوستانست ، بحث معرفته ...پس خانوما بزرگوار باشيد و دست به دسته هم دهيد ايرانه خود را

کنيد آباد !

|+| نوشته شده در 87/05/05 | نوشته شده توسط trash
اگر میخواهید خواننده شوید بهتر است بدانید که هیچ کار دشواری در پیش ندارید

در حال حاضر هر نره خری که عشقش میکشه با یه صدای نکره میکروفن میگره دستش و برو بریم ............ اگر یک ته صدا هم داشته باشید خرتان از پل میگذرد.

برای خواننده موفق شدن در یک هفته توجه به نکات زیر فوق الزامی است :

سه ساعت توی حموم تمرکز بگیرید و بعد یه شعر نو درست کنید میتونید توی همون حموم هم اون رو اجرا کنید.

توضیحات :( اگر مایه دار میباشید بهتر است از یک استدیو استفاده کنید )


یه عکس خسته و غمگین با موهای پریشان و صورت اشک آلود و لباس پاره بگیرید برای روی جلد نوار .

توضیحات :( بهتر است یه گیتار شکسته هم در دست داشته باشید )


از اسامی همچون . عاشق دل شکسته . مجنون بدبخت . فلک زده . در به در .
دل تیکه تیکه شده . جوان ناکام . میتوانید برای اسم آلبوم استفاده کنید.

توضیحات :( سعی کنید اسمی انتخاب کنید که طرف دلش به حالت کباب بشه)


نکته فوق مهم برای موفقیت در خوانندگی همین بخش آخر است یک هفته قبل از پخش نوارتان توی همه جا شایعه کنید که نوارهاتون غیر مجاز است و اجازه پخش
به شما داده نشده و با هزار بدبختی میخواهید جواز بگیرید هفته بعد نوارهاتون رو پخش کنید مطمین باشید که به شب نکشیده همه به فروش میرود.

توضیحات :( روند فعلی اینطوریه که هر چیزی که بگن غیر مجاز هست مردم جلوش یه صف یک کیلومتری می کشند که ببینند چیه )

|+| نوشته شده در 87/05/03 | نوشته شده توسط trash
فرهنگ لغات
موضوع: طنز
بياييد فارسي را پاس بداريم Arrow

زين پس


به جای ((اولا د)) بگویید:تسلی دل و آزار جان

به جای ((پراید))بگویید :ژیان تحت ویندوز

به جای((توالت)) بگویید:زور خانه انفرادی

به جای((خواب)) بگویید:عیش بی نوایان

به جای ((دکمه)) بگویید:بستنی

به جای((دماغ)) بگویید:نفس کش

به جای((دیسکت)) بگویید:عشق تو جیبی

به جای((سزارین)) بگویید:فنی زاده

به جای((سیم خاردار)) بگویید:دیوار تابستانی

|+| نوشته شده در 87/05/03 | نوشته شده توسط trash
دعاي ورود به تونل رسالت:
نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه التونل و نشهد ان هذا الافتتاح بعد من تسعه سنين ، هو معجزة وقع بيد الابيضاء عبدك الكار درست المحمد الباقر القاليباف (دامة‌قاليه) من البلد المشهد المقدس. اللهم نريد ان لا ريز سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب طراح هذه التونل. و بحق هذه، اللهم عجل في الاتمام البرج الميلاد فهو كما مثل الميخ في عين شهرنا و مثل السيخ في حلق شهرنا. آمين يا رب العالمين.

ترجمه:
خداوندا، تو را حمد و سپاس مي‌گوييم به خاطر افتتاح اين تونل و شهادت مي‌دهيم كه اين گشايش بعد از نه سال، معجزه‌اي است كه به دستان سپيد بنده كاردرستي از بندگان تو، به نام محمدباقر قاليباف از اهالي طرقبه شهر مقدس مشهد انجام يافت. خدايا از تو مي‌خواهيم كه اين سقف دست كم تا سه سال نريزد و آرزومند آنيم كه نمانيم در اول و وسط و آخر آن. خداوندا، گناهان ما را بيامرز و گناهان كرباسچي را كه طراح اين كانال بود و تمام شهرداراني كه بعد از او آمدند و تمام عوامل و كارگران اين تونل را و به حق آن، در افتتاح برج ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي در حلق شهر ما مانده است. آمين يا رب العالمين.

|+| نوشته شده در 87/05/03 | نوشته شده توسط trash
فرهنگ لغات جديد
موضوع: طنز

 

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد


|+| نوشته شده در 87/05/02 | نوشته شده توسط trash
مارمولک
موضوع: طنز

يكي بود يكي ديگه هم بود زيره گنبد كبود هيشكي نبود.اين مارمولك قصهء ما خيلي دوست داشت سر به سره ديگران بزاره و اونارو اذيت كنه خلاصه شيشه خوردش زياد بود.


روزي از روزها كه طبق معمول داشت ذاغ ميزد يهو چشمش به دختري ميوفته كه رو پشته بوم داشت لباس هاي كه شسته بود رو روي طناب پهن ميكرد.  بيچاره مارمولك هم بدجور طالب دختره ميشه . ديگه هر روزو هر شب نگاهش به پشته بوم بود و شعر مي خوند . خلاصه جون دلم براتون بگه كه مارمولك بدجوري تو كف دختره بود توش مونده بود كه چه جوري با دختره ارتباط برقرار كنه و مخشو بزنه. بعد از يه مدت مارمولك يه فكر به نظرش ميرسه .


شبي از شبها كه همه خوابيده بودن مارمولك يواشكي طوري كه كسي نبينه ميره خونهء دختره از درز در ميره تو .اتاق دختره رو پيدا مي كنه دختره هم طبق معمول شب كارش چت كردن بود. مارمولك دزدكي طوري كه دختر خانم نفهمه ID دختره رو ميخونه . از فرداي اونشب كاره مارمولك خان ميشه چت كردن با ختره بعد يكي دو ماه تلاش و كوشش خستگي نا پذير فكر ميكنه كه ديگه وقتش رسيده به دختره پيشنهاد بده بعد از يه مدت اين پا اون پا كردن به دختره ميگه كه من مارمولك خونهء همسايتون هستم و خيلي بهت الاقه پيدا كردم و ميخوام باهات دوست شم خلاصه از اون هرفاي كه ميشه دخترارو رام كرد دختره هم از اون دختراي بود كه يكي ميداد و دو تا حساب مي كرد هرشب يه بهونه مي تراشت ديگه مارمولك بيچاره كلافه شده بود همش شعر مي خوند
*
دختره مردم پكرم كرده امشب از هرشب عاشق ترم كرده*
دختره هم كه ميبينه مارمولك دست بردار نيست ميره پيشه مامان جونش تا راه حلي پيدا كنه بعد از مشاورت و بحث و تبادل به اين فكر ميوفتن كه ....


فرداي اونشب كه دختره با مارمولك چت مي كرد بهش ميگه كه امشب ساعت 2 كه بابا و مامان خوابيدن بيا پيشم . مار مولك بخت برگشته كه مثل شما نميدونه چه خوابي براش ديدن تا شب پشتك وارو ميزنه و ميخونه * بگيرمو من ماچش كنم ايشاالله توي بقلم آبش كنم ايشاالله* ساعت هنوز 2 نشده بود و مارمولك تو اين فكر بود كه الان دختره چي كار ميكنه فكر ميكرد كه وقتي رفت پيشش دختره دستشو ميندازه دوره گردنش يه ماچ مارمولك رو ميكنه و ....خلاصه از ديوار بالا ميره قلبش مثل شما كه دارين اينو ميخونين تند تند مي تپه مي پره توي حياط جلو ميره احساس ميكنه كه سرش داره گيج ميره جلوتر ميره حالش بد تر ميشه يهو چشمش به يه چيزاي مي افته انگار آرد ريختن توي حياط ولي نه آرد نيست سمه آره توي حياط سم ريختن كه مارمولك بيچاره رو بكشن مارمولك سريع بر ميگرده ولي افسوس كه چند قدم بيشتر نميره كه نقش بر زمين ميشه.آه چه غم انگيز بيچاره مارمولك خيلي درد ناكه مگه نه ؟ ولي قصه من به اينجا ختم نميشه . مارمولك كه بيهوش ميشه همونشب بارون مياد قطره هاي بارون روي صورت مارمولك مي افته به سختي چشماش رو باز ميكنه گيج و منگ بود يهو يادش مي افته كه كجا هست و برا چي اومده و چه بلاي سرش اومده خيلي شانس آورده بود كه بدنش با سم برخورد نكرده وگر نه تا الان نفله شده بود بارون داشت تند ميشد بايد از اونجا ميرفت وگر نه دووم نمي آورد . با هر جون كندني بود از زمين بلند شد به زحمت خودشو به خونش رسوند تا يكي دو هفته حال خوشي نداشت و نمي تونست از رختخواب بياد بيرون تو اين مدت هم دختره ميديد كه از مارمولك خبري نيست و بخيالش مارمولك مرده. با خيال راحت ميرفت رو پشت بوم و طبق معمول قمبلش رو نمايش مي داد مارمولك هم كه جون گرفته بود و اون رو ميديد و هي حرص ميخورد مدام به فكر انتقام بود تو اين فكر بود كه چه جوري حال دختره رو بگيره .مارمولك يه فكر به سرش ميزنه ميره از اين ماكس هاي ضد شيمياي ميخره ماكس هارو مي پوشه ميره طرف خونهء دختره بالاي سقف كمين ميزنه ميخواذ وقتي دختره رد ميشه خودشو بندازه رو دختره و حال دختره رو بگيره.


دختره مياد ردبشه همين كه زيره مارمولك ميرسه مارمولك خو دشو ميندازه رو دختره دختره يه جيقه بلند ميكشه و از هوش ميره مارمولك خيلي زود فلنگ رو مي بنده هنوز از محلكه فرار نكرده بود كه مامان دختره ميرسه از همون دور دمپاييش رو در مياره پرت ميكنه طرف مارمولك دمپاي به مارمولك اثابت ميكنه دم مارمولك كنده ميشه عجب اشفته بازاري ميشه اونجا در هر صورت مارمولك مؤفق ميشه جون سالم در ببره . آره چشم چروني(ذاغ زدن) هم اين چيزارو داره البته دم مارمولك بعد از يه مدت رشد ميكنه ولي اون ديگه ادب ميشه دختر خوانم هم ادب ميشه و ديگه خود رو در معرض نمايش قرار نميده .


قصهء ما به سر رسيد مارمولك به دختره نرسيد


|+| نوشته شده در 87/05/01 | نوشته شده توسط trash
درس 6
موضوع: طنز
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...



روزی روزگاری یه بچه تخس و شیطون داشت لب رودخونه بازی میکرد که یه دفعه پاش سر خرد و افتاد تو آب.



آب اونو با خودش برد و برد، بچه هی دست و پا زد و کمک خواست، ولی کسی نبود که کمکش کنه.

دیگه نفسای آخر رو داشت میکشید که دستش رسید به شاخه های یه درخت بید، که کنار رودخونه سبز شده بود.

بچه محکم شاخه های درخت رو چسبید و شروع به داد و فریاد زدن کرد.



یه آقایی که از اون طرفها رد میشد، صدای بچه رو شنید و اومد لب رودخونه.



تا چشمش به بچه افتاد شروع کرد سرزنش کردنش که :

پدر سوخته ی فلان فلان شده، تو آب چی کار میکنی؟

نمی گی یه دفعه غرق بشی؟

اونوقت کی میخود جواب پدر و مادرت رو بده؟

اون بد بخت ها چی کار کردن که باید داغ تو نیم وجبی رو ببینند و یه عمر قصه بخورند؟

تو خجالت نمیکشی؟

آخه رودخونه هم جای بازیه؟

تو نمی گی دم رودخونه بازی کردن خطرناکه و این بلا سرت میاد؟

آخه خدا برا چی به آدم عقل داده؟

یه ذره اگه فکر کنی و مخت رو از آکبندی در بیاری بد نیست؟

مگه باید همه چیز رو به آدم بگن ؟

...

......

.........

............

............ ...

............ ......

............ ......... .خلاصه سرتون رو درد نیارم، آقاهه هی گفت و گفت و گفت و .... یه موقعی نگاه انداخت توی آب و دید اثری از بچه نیست . آب بچه رو با خودش برده بود....



نتیجه های این قصه عبارتند از:



1- آخی....



2- خدا وکیلی دلم خیلی سوخت .



3- حالا کی میخواد جواب بابا و مامان این بچه رو بده آخه؟ هان؟ هان؟



4- اگه یه کم به دور و ورمون نگاه کنیم خودمون هم گاهی وقتا مثل این آقاهه رفتار میکنیم. به جای اینکه راهی برای حل مشکلات پیدا کنیم، به دنبال یافتن و سرزنش کردن مقصر، فرصت های موجود رو از دست میدیم.



5- خوب وقتی بچه ها جایی ندارن که برن بازی کنن، معلومه این اتفاقها هم می افته .



5- من در همین جا از مسئولین محترم شهرداری ها میخوام که تعداد درخت های بیدی که کنار رودخونه ها کاشته میشه رو زیاد کنن، تا لااقل دست آویزی برای نجات جون بچه های مردم وجود داشته باشه.



6- یکی نیست به این آقاهه بگه حالا مثلا خودت خیلی مخت خارج از آکبند بود که اینطوری بچه مردم رو به کشتن دادی؟ آدم اگه میخواد ملت رو هم نصیحت بکنه، اول یه نگاه به خودش میندازه، ببینه خودش این مشکل رو داره یا نه. بعد دهنش رو باز میکنه و پشت سر هم در فشانی میکنه.



7- ببین اگه این بچه به پدر و مادرش احترام میذاشت، دیگه این آقاهه نمیتونست بیاد دو ساعت در باب توجه به والدین نصیحتش کنه . حالا تو بخون و عبرت بگیر.

|+| نوشته شده در 87/05/01 | نوشته شده توسط trash

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ