تبليغاتX
اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

trashyoung

trash

trashyoung

http://trashyoung.blogfa.com

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

اين وبلاگ كاملا وبلاگ تفريحي بوده و قصد توهين به هيچكدام از اقشار كشور را ندارد
وتابع مقررات كشور عزيزمان ايران است.درضمن از مطالب قبلی نیز دیدن نمایید.
برای تشویق ما یه نظر هم بدهید کافیه,هزینه هم نداره. می خوای خوش باشی بیا تو

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

اوقات فراغت(جک,چرت و پرت,مطالب طنز,عاشقی
می خوای خوش باشی بیا تو

درباره وبلاگ



لينک دوستان


آمار و امکانات



تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما
دلم تنگه!
موضوع: عاشقانه
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

|+| نوشته شده در 87/10/14 | نوشته شده توسط trash
ایستگاه
موضوع: عاشقانه

 

در درون ایستگاه آخرم انگار

پایان مسیری صد هزاران ساله و دشوار

پایم

نه تمام  پیکرم خسته است

باید رفت و من رفتم هزاران سال و

دیدم عاشقان بسیار اما

دیدگانم تر نشد یکبار

جز امشب

 که اشکم بارش باران پاییزی است

تندِ تند

می بارد

و سیلی بر مسیر گونه ها جاری است

من تنهای تنهایم در این پایان

اگر چه گرد من بسیار می گردند

و می گویند با مایی

ولی در من صدایی می کشد فریاد و

می گوید تو تنهایی

تو تنهایی


|+| نوشته شده در 87/05/27 | نوشته شده توسط trash
محکومهای دنیا
موضوع: عاشقانه
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

|+| نوشته شده در 87/05/24 | نوشته شده توسط trash
'گفتگو با خدا
موضوع: عاشقانه
... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟



مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

|+| نوشته شده در 87/05/22 | نوشته شده توسط trash
رد پای خدا
موضوع: عاشقانه
سلام

بالاخره رد پای خداوند رو پیدا کردم .خدایش عجب خدای با معرفتی داریم، آخرشه

ردپای خداوند


دیشب رویای داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم
همراه با خود خداوند


و برروی پرده ی شب
تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می دیدم


همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد


یکی مال من یکی از آن خداوند
راه ادامه یافت تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم


در بعضی از جاها فقط یک رد پا وجود داشت
اتفاقا ،آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود
روزهایی با بزرگترین دردها،رنج ها،ترسها و.....

آنگاه از او پرسیدم

خداوندا،تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظلات درد آور مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:

(فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای

و من چنین نکردم

هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن ها دیدی

من بودم که تو را به دوش می کشیدم)

|+| نوشته شده در 87/05/21 | نوشته شده توسط trash
گفتگو با خدا
موضوع: عاشقانه
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

|+| نوشته شده در 87/05/21 | نوشته شده توسط trash
رنگ دروغ
موضوع: عاشقانه
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

|+| نوشته شده در 87/05/19 | نوشته شده توسط trash
اگه بال داشتم
موضوع: عاشقانه
اگر بال داشتم عاشق شدن و گريستن و پرواز را به تو ياد مي دادم

اگر بال داشتم تو را به ماه مي بردمو ميتوانستم پيشرفت و ترقي تو را که

شايد بعيد و دور به نظر برسد زودتر ببينم.

اگر بال داشتم سعي و تلاش براي رسيدن به ستارگان و رقابت در اسمان هارا به تو

ياد مي دادم.

اگر بال داشتم تورا هميشه در قلبم براي

خود نگه مي داشتم و هرگز ما از هم جدا نبوديم.

اما همينطور که مي بيني من فرشته نيستم که بال داشته باشم و اگر هم

بخواهم هرگز نمي توانم.

بنابراين براي همه اين ارزو ها فقط مي توانم دعا کنم.

با وجود اين اگر بال داشتم به تو مي رسيدم.

|+| نوشته شده در 87/05/17 | نوشته شده توسط trash
وقتی بزرگ میشی
موضوع: عاشقانه
وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

|+| نوشته شده در 87/05/16 | نوشته شده توسط trash
من و اندوه
موضوع: عاشقانه
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است.

|+| نوشته شده در 87/05/15 | نوشته شده توسط trash
مادر
موضوع: عاشقانه

اول خدا بود خدا ی مهربان .خدا  مهر را به مادر داد بعد به پدر . مادر مهر را به فرزند آموخت، اما فرزند  خوب یاد نگرفت.  مادر از دنیا رفت ،فرزند قدر مادر را تازه فهمید ، بعد از مدتی فرزند مهر را آموخت            زیرا او دارای فرزند شد

 

مادر  :میمش :مهر و محبت                الفش :آرامش و ایثار             دالش: دوستی                رایش: رحم و رفاقت

مادر در باران آمد .مادر با یک سد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .

به فدای مادر

  

یادت باشه اون شبای که قن داغی بودی و فسقلی گریه می کردیو شلوارتو خیس می کردی، بابات تو خواب ناز بود، اون مادرت بود که بیدار میموند تا آرومت کنه

 

هیچ وقت فراموش نکن وقتی می یومدی خونه غذات آماده بود ولباسا تو می شست قربونت صدقت می رفت کاری که شاید اونای که متاهل هستن خانماشون الان  براشون اون که باید انجام ندن

 

تو که رفتی توی فرنگ و فکر میکنی با توالت فرنگی رفتنت فرنگی شدی، یادت باشه، هنوز این دعای خیر مادر که بدرقته، پس فکر نکن فراموشت کرده، شده یه زنگ بزنی روز مادر تبریک بگی

 

اگه فکر میکنی بزرگ شدی، صاحب زن و بچه شدی، می خوام بگم تو هنوز همون بچه مامانی هستی، واست مادرت، اگر چه سنت بالای چهله

 

تو که فکر میکنی   پسر  بزرگی شدی، ادعا میکنی همه چیز حالیته و شبا دیر میای خونه،  تو هنوزهمون آقا کوچولی  ، چون نمی دونی  مادرت تا وقتی میای صد بار  از خواب بیدار میشه تا بچه اش نیاد خونه آروم نمیشه

 

اگه فکر میکنی دختر بزرگی شدی میری با دوستات بیرون یا مسافرت ،بدون مادرت قلبش با تو ،تا سالم برگردی ،پس تو هنوزم همون خانوم کوچولوی هستی که، دستش تو دست مادرش داره تا تی  تا تی مکینه

 اون شبای که بیمار بودی حالت خوب نبود  مادرت از تو بیشتر زجر می کشید .مادرا حاظرن بمیرن بیماری و مرگ بچه شون نبینن  

 

فراموش نکن اگر چه مادرت از دنیا رفته اما میشه بهش  بهترین هدیه  رو داد ،تو هر دین و مذهبی که هستی با دعا خوندن تو  یه خدای یکتا و مهربونی هست  که بهترین هدیه تو رو بهش میده

 

هیچ وقت یادت نره  اگر چه مادرت  رو کنارت  به ظاهر نمی بینی یا فوت کرده مادرت دستت رو گرفته  فقط باید دست گرم  و مهربو نشو احساس کنی

 

خدا وکیلی یه چیزی رو اعتراف میکنم  من که مسلمونم دوستانو نمی دونم ولی تو کتاب مقدسم اومده که یکی مهرو لطف خدا رو نمیشه جبران کرد ویکی مهرو محبت پدر مادر ومن یکی این سخن خدا رو کاملا قبول دارم(البته همه حرفای خدارو قبول دارم) ولی  قربون خدا ،ماها به چه دردشون می خوریم این همه اذیتشون میکنیم، باهاشون بحث میکنیم ، قهر میکنیم ،و..... قدرشونو نمی دونیم ،آخر سر یه چیزی ازشون طلب داریم، واقعا چرا اینجوریه  آخر سر هم ازمون دست نمی کشن

 

پس اگه قهری آشتی، اگه بد بودیم خوب بشیم ، اگه خوب بودیم خوب تر، تجدید رفتار کنیم،اگه متاهل هستیم به مادر شوهر و مادر زن سر بزنیم

 شاید بگی  این حرفا قدیمی شده ولی واقعیت داره می تونی امتحان کنی  و این سوال از کسی که دوسش داری بپرسی  اگه نامزد داریم یا زن نمی خواد شام بریم بیرون و ول خرجی کنیم میشه با یه شاخه گل و یه سبد محبت و اینک ثابت بشه دوستش داریم کافیه. واقعیت اینکه اگه معشوقه ما بیمار باشه  میدونید اون هدیه یا گل ما اون لحظه به دردش نمی خوره. اون روزهای که با ما بودهدر حین بیماری  اونا رو مرور می کنه ، و اینکه بازم اون روزا رو می خواد نه کادو وهدیه پس معشوقه حتی تو بیماری نیازی به مهر و محبت شما داره .همین یه دنیا ارزش داره که بدونه براش احترام قایل هستی و دوستش داری و اون این، توی قلبش میمونه، درست که هدیه تو جلو چشمش میمونی اما  چشم آدم با هدیه ها و چیزای دیگه پر میشه ،گذریه و فراموش میشه  ولی محبتت تو توی قلبش میمونه هیچ وقت فراموش نمیکنه و تو رو با دنیا عوض نمی کنه

 

 حرف زیاد بود وقت کم یه جوری هم باشه که  از حوصله دوستان خارج نباشه

 

میلاد سرور مادران عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمامی مادران و زنان شایسته ولایق،ودوستان عزیز مبارک باد

 

 

از همه کسانی که این متنو خوندن ممنونم  و اگر با زبان محاوره و خارج از ادب چیزی گفتم عذر می خوام


|+| نوشته شده در 87/04/02 | نوشته شده توسط trash
مادر
موضوع: عاشقانه

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود/ مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .

وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خوای برسونمت ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد .

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

یادت نره یک مادری دارید که همیشه با شما بوده و هست.


|+| نوشته شده در 87/04/01 | نوشته شده توسط trash
حس
موضوع: عاشقانه

در جزیره ای زیبا تمام حواس ,زندگی میکردند
شادی
غم
غرور
عشق
و ...
روزی خبر رسیدکه به زودی جزیره به زیره آب خواهد رفت
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده و جزیره را ترک کردن
وقتی جزیره به زیره آب رفت,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت آیا میتونم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم
عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست
غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
غم در نزدیکی عشق بود
پس عشق به او گفت اجازه بده که با تو بیایم
غم با صدای حزن الود گفت: آه من خیلی ناراحتم ,و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد
اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید
آب هر لحظه بالاتر میامد وعشق دیگر ناامید شد,که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد
عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسدو سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پیرمرد حق دارد
عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟
علم پاسخ داد
زمان
عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است


|+| نوشته شده در 87/03/28 | نوشته شده توسط trash
ایستگاه آخر
موضوع: عاشقانه

در درون ایستگاه آخرم انگار

پایان مسیری صد هزاران ساله و دشوار

پایم

نه تمام  پیکرم خسته است

باید رفت و من رفتم هزاران سال و

دیدم عاشقان بسیار اما

دیدگانم تر نشد یکبار

جز امشب

 که اشکم بارش باران پاییزی است

تندِ تند

می بارد

و سیلی بر مسیر گونه ها جاری است

من تنهای تنهایم در این پایان

اگر چه گرد من بسیار می گردند

و می گویند با مایی

ولی در من صدایی می کشد فریاد و

می گوید تو تنهایی

تو تنهایی


|+| نوشته شده در 87/03/27 | نوشته شده توسط trash
متنفرم
موضوع: عاشقانه
                                

 

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم


|+| نوشته شده در 87/03/25 | نوشته شده توسط trash
بیتهای تنهایی
موضوع: عاشقانه

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش کس نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

بقیه در ادامه مطلب


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/25 | نوشته شده توسط trash
موضوع: عاشقانه

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟


|+| نوشته شده در 87/03/11 | نوشته شده توسط trash
عشقی که شکیبایی و مهربانی در آن جای داشته باشد شما را قطعا  سالم نگه خواهد داشت. 10 نکته زیر را بخاطر بسپارید اگر با عشق مشکل دارید.

 

 

.......... ادامه مطلب


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/09 | نوشته شده توسط trash
پاره اجر
موضوع: عاشقانه
کمی هم بیندیشیم

به ادامه مطلب مراجعه نمایید............


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/09 | نوشته شده توسط trash
خدای فوق العاده من
موضوع: عاشقانه
متن بسيار زيبا حتما بخوانيد

نظر هم يادتون نره.....


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/08 | نوشته شده توسط trash
بهار را به خاطر بسپار
موضوع: عاشقانه
به ادامه مطلب مراجعه كنيد.......

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/08 | نوشته شده توسط trash
گنجشک و خدا
موضوع: عاشقانه
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه ها یش را می شنوم و یگانه قلبی ام که درد ها یش را در خود نگه می دارم . سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آنچه  سنگینی سینه ی توست .
 گنجشک گفت لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ها یم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خاستی از لانه محقرم کجای دنیای تو را گرفته بود ؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
 خدا گفت: ماری در راه  لانه ات بود . خواب بودی باد را گفتم تا     لانه ات را واژگونکند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت: که چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگهان چیزی درونش فرو ریخت .
 های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .

|+| نوشته شده در 87/03/08 | نوشته شده توسط trash
مفاهيم عشق
موضوع: عاشقانه
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـاامـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه راقانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـورغريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريفكـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـردانشمندان تـحـقـيـقـات............

 

بقيه ادامه متن .................


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/08 | نوشته شده توسط trash
بشنو از این خموش
موضوع: عاشقانه



از صداهایی که درون تواند خود را رها کن! ودیری نمی گذرد که از شنیدن صدایی آرام و نجواگونه حیران میشوی. صدایی که تازگی دارد. نمی دانی صدای کیست!نه صدای مادر و نه پدر و نه هیچ کس دیگر. ناگهان در مییابی که صدا صدای خود توست.
 به همین دلیل نمی توانستی آن را بشناسی و یا بدانی از آن کیست. صدای خود را کشف کن آنگاه بی باک  دنبالش کن. به هر آن کجا که می خواندت زندگی تو هدفی پیش رو دارد . سرنوشت تو در آنجاست.
تنها در آنجاست که خرسند خواهی بود و خوشنود. تنها در آنجاست که شکوفه میکنی و در همان گلزار است که:آگاهی از راه میرسد.

|+| نوشته شده در 87/03/08 | نوشته شده توسط trash

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/07 | نوشته شده توسط trash
الکساندر فلمينگ
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/05 | نوشته شده توسط trash
تک بیتیهای عاشقانه
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/04 | نوشته شده توسط trash
ببين... نبين...
موضوع: عاشقانه
نظر لطفا"

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/03/01 | نوشته شده توسط trash

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/31 | نوشته شده توسط trash
10نشانه عاشق شدن
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/31 | نوشته شده توسط trash
شعر
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/29 | نوشته شده توسط trash
مرد
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/29 | نوشته شده توسط trash
دعا
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/26 | نوشته شده توسط trash
گمشده
موضوع: عاشقانه

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/26 | نوشته شده توسط trash
داستان زیبا
موضوع: عاشقانه
نظر یادت نره

| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 87/02/26 | نوشته شده توسط trash

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ